تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز - رفتن لیلی و مجنون و توقعات شیوا....

گلوگاهت را به من بسپار و دهانت را حلال من کن

می خواهم آواز زلالی بخوانم برای کهورهای دشتستان

( در آفتاب می روند فصل ها، و علف ها

گر می گیرند از عطش خویش و شعله

به هم هدیه می دهند)

...

گیسوانت را به من بسپار

می خواهم آواز تابداری بخوانم که سایه بیفکند در وطنم

که ببارد

بر دانه ای – که مثل دلم

در عمق این جهنم سوزان پنهان است

( در آفتاب می روند آب ها

در آفتاب می نشیند دشت

و بذرها

در خاکه های خاکستر می پوسند)

...

چشمانت را به من بسپار

می خواهم که خیس ببینم گیتی را

و خیس و سبز برویانم آتش را

از گورهای مشتعل سرگردان

( در آفتاب می وزد زمین

در آفتاب می وزد جهان

و آدمیان

در آفتاب به مسلخ می روند)

...

قلبت را به من بسپار

می خواهم دهل بکوبم

...

در این ظلمات آفتابی

می خواهم دهل بکوبم.

 

سلام!

مطلبی که می نویسم هیچ ربطی به شعر زیبای بالا که جوشیده از ذهن شاعر عزیز منوچهر آتشی است نداره!!!

دیروز واقعا به این موضوع رسیدم که دستم نمک نداره به هیچ عنوان!!!

اینکه قدیمی ترین دوستانت کاری باهات کنن که هیچ وقت به ذهنت هم خطور نکرده باشه خیلی سخته...اینکه سه ماه مثل...جون بکنی تا یه محیط رو زنده نگه داری نذاری از بین بره و بعد بهت بگن کارت بی ارزش بوده و هیچ فایده ای نداشته خیلی سخته...

 

شیوایی که قراره دیگه از کسی توقع نداشته باشه....قیافش چقدر مثبته!!!!

 

اما یکی از دوستام( پویا ) دیروز بهم گفت که: از هیچ کس هیچ وقت هیچ توقعی نداشته باشم(چقدر هیچ...!) و من هم دیشب بعد از یه کلنجار حسابی با خودم به این نتیجه رسیدم که اصلا ارزششو نداره که خودمو ناراحت کنم... من به نظر خودم کارهام درست بوده... در آوردن یه نشریه(بیوسا) و جمع کردن بچه هایی که هیچ وقت جایی رو نداشتن تا توش بتونن حرفهاشونو بزنن و فعالیت کنن به نظر خودم مهمه..چون قبل از من اونهایی که ادعاشون می شد نتونستن این کارو انجام بدن و حالا به تمام علاقه ای که به این دفتر و حزبم دارم...باید یه مدت ازش دور باشم...

راستی باید بگم که امروز خیلی دلتنگم...چون مامان و بابا رفتن مسافرت و من موندم و یه دنیا تنهایی...

 

لیلی و مجنون خونه ما که رفتن مسافرت و من.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 19:49  توسط شیوا.ش |