تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز - تجربه آموزگار یا اشتباه شیرین!!!

 

به این نتیجه رسیده ام که از تمامی اون چیزهایی که زمانی بهشون اعتقاد داشتم( ودارم) دور شده ام

شاید تنها و تنها به این دلیل باشه که کمی دلسرد شده بودم و تنها...!

مدتها بود که دیگر به صورت جدی به مسائلی که در اطرافم رخ می ده نمی پرداختم و اونها رو پیگیری

نمی کردم وبهتره که بگم زده بودم به تبل بی عاری...!

یادم رفته بود که چه سختیها کشیدم تا خانوادم اجازه بدن تا وارد حزب بشم و فعالیت سیاسی انجام بدم!

تمام حرفها و تهمت هایی که شنیده بودم رو فراموش کرده بودم، تمام زخم ها و دردها...

تمام آنچه را که یک روز برایم محرکی قوی بود برای حرکت و حرکت..و من تمام اینها را نادیده گرفته

بودم و شده بودم شیوایی که تنها و تنها به مقوله ی « من » فکر میکنه!!!

اما...حالا به این نتیجه رسیده ام که هر چی به « من » فکر کنی، از اطراف و اطرافیانت دور می شی...

... و حالا می خوام که شیوای دو سال پیش بشم، شیوای سه ماه پیش بشم که توی زندگیش هدفهایی برتر

و بالاتر از « من » داشت.

 

شیوا آغوشش رو به سوی تغییرات مثبت باز کرده.

 

شیوایی که می خواست تغییر ایجاد کنه حتا اگر تغییراتی که ایجاد می کنه ناچیز و کم باشه...!

شیوایی که هدفش مبارزه بر علیه نا حقی ها بوده برای رسیدن به حقیقت.

شیوایی که از ایستادن متنفره و رفتن و رفتن و رفتن تا رسیدن برایش همیشه اساسی ترین اصل بوده...

همه مبارزان راه روشنایی یه جاهایی اشتباه های کوچکی می کنن که شاید ضررهای بزرگی به ما بزنه

مثل من که اشتباه کردم و برای اینکه روزگاری نو رو در زندگیم تجربه کنم خودم رو همرنگ دوستانی

 کردم که به لحاظ فعالیتهای اجتماعی و سیاسی چند سالی از من عقب هستند...!

من به جای اینکه به آنها بیاموزم، خود نیز مانند آنها به گونه ای رفتار کردم، گویی که چیزی نمی دانم...!

اینکه اشتباه کردم زیاد بد نیست چون تجربه می شه برام و این خوبه که قبل از آنکه دیر بشه به این نتیجه

 رسیدم که دارم اشتباه می کنم و اینکه باید بهتون بگم که دارم تغییر می کنم...!

... و از حالا به بعد عاشق خواهم ماند...!

 

شیوا در راه جدید...با مدیریت جدید...!

 

عاشق راه حقیقت و آزادگی، عاشق حس دوستی که رفتنها و رستنها و رسیدنها رو آسونتر و راحت تر می کنه.

من دستانم را به دوستانم می دهم – عاشقانه -  و با آنها حلقه ای از مهر تشکیل می دهیم و در میانه حلقه ی دوستیمان

« حقیقت، آزادگی، ایمان ، امید و عشق» را به تماشا می نشینیم...

 

شیوا اینجا نیست ولی دوستاش هستن!!!!!!!

.... و عشق تنها عشق

تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق تنها عشق

مرا به وسغت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...

 

یا حق.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 17:12  توسط شیوا.ش |