تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز - تنگ بلور مهراوه...تنهايي...عشق ...اميد!!!
 


از این سفره سرد و خالی
از این سرپناه خیالی نجاتم بده نجاتم بده
از این خواب عاشق‎کش بد
از این فکر باید نباید نجاتم بده نجاتم بده
از این صحنه پرهیاهو
تو از ترس چاقو نه راقو نجاتم بده نجاتم بده
از این لحظه‎های کشنده
از این ذجه‎های زننده نجاتم بده نجاتم بده
نباید بزاری ستاره بمیره
نباید دل شادی ما بگیره
نباید که این ترس دوری بریزه
همین وحشت از تو مردن عزیزه
همین نم‎نم غم کنار تو خوبه
چه خالی چه پر مثل شعر نو خوبه
جهان با تو سرریز و لبریز رنگه
کنار تو آوارگی هم قشنگه
از این سفره سرد و خالی
از این سرپناه خیالی نجاتم بده نجاتم بده
از این خواب عاشق‎کش بد
از این فکر باید نباید نجاتم بده نجاتم بده
از این صحنه پرهیاهو
تو از ترس چاقو نه راقو نجاتم بده نجاتم بده
از این لحظه‎های کشنده
از این ذجه‎های زننده نجاتم بده

سلام...

دلش گرفته...خیلی هم دلش گرفته...سخت حرف می زنه و اگه بتونه جلوی همون سخت حرف زدن رو هم بگیره اصلا حرف نمی زنه!!! شاید از همون روزی که مادرش فوت کرد از یاد برد حرف زدن رو و شاید هم کسی دیگر رو نتونست پیدا کنه که مادرگونه درکش کنه و به حرفهاش گوش بده!!! تا اینکه کم کم حرف زد...عاشق شد...اما دیری نپایید که عشق نیز پرگرفت و رفت!!! دیگر عاشق نبود...ولی آموخته بود که باید بگوید!!! گفت..خندید...گریست و دیگر بار حس عاشق شدن وجود نازک زنانه اش را در بر گرفت...عاشق شد...خندید...نوشت...بوسید...بویید...جوانتر شد...صافتر شد و زلالتر...

مهراوه ي تنها ي من

ولی اینبار نیز عشق نماند...پر گرفت و رفت ولی دیگر یادش رفت تا بتواند حرف بزند...بخندد...بماند...دو روز از تولدش می گذرد...مهراوه در تنگ بلورش دوباره تنها شده و کسی نیست که آب تنگش را دیگر باز عوض کند...ماهی کوچک تنگ بلور کم کم دارد خفه مي شود...مي ميرد...بی عشق...بی امید...بی حرف!!!              

مهراوه ي عزيزم تولدت مبارك باد هر چند كه....تو تنها نيستي...من با  تو هستم خواهرگونه و خدا با توست خداگونه....تو تنها نيستي!!!

تو تنها نيستي

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 18:20  توسط شیوا.ش |