تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز - برای من و تنهاییم بی سحر!!!

گرم و زنده بر شن های تابستان

زندگی را بدرود خواهم گفت...

تا قاصد میلیونها لبخند گردم

تابستان؛

مرا در بر خواهد گرفت

دریا دلش را، خواهد گشود...

زمان در من خواهد مرد و

من بر زمان-

- خواهم خفت!

 

تابستانی که از راه رسید اکنون رو به پایان است...اولین تابستانی بود که در آن احساس تنهایی نداشتم و داشتم.

دوستان زیاد...صمیمی و مهربان!!!

همه آنها را در جایی پیدا کردم که هیچ وقت فکرش را نمی کردم!!!

 

دوستای من همشون اینجورین شاد و سرحال... و من..!!!

تابستان سال پیش من و سحر« صمیمی ترین دوستم» خیلی تنها بودیم... من بودم و او و یک دفتر به اندازه تنهایی ما بزرگ! ما شاد بودیم و شاد و چقدر سال پیش خوب بود...

امسال دوستای زیادی پیدا کردم ولی با این همه تنهاییم دو صد چندان شده!!!

آره...هر چی آدمهای بیشتری باهات صمیمی بشن، با آدمهای کمتری می تونی صمیمی بشی...!

اونها همشون با من صمیمی هستن ولی من با هیچ کدوم صمیمی نیستم... من حتا نتونستم بهشون بگم که عاشق شدم و حتا نتونستم بگم که  چرا می خوام برم...یادم میاد که یکی از دوستام بهم می گفت که:

اسم تورو نباید می ذاشتن « شیوا »...! می گفت اسم تو رو باید می ذاشتن « شنوا »...!

می گفت تو خیلی خوب به حرفای دیگران گوش می دی...

ببین چه خسته می شکنم...می شکنم

 

آره  من خیلی خوب می تونم به حرفها و درد دلهای همه گوش بدم...اما هیچ وقت نمی تونم حرفامو به کسی بزنم و کسی هم زیاد حوصله حرفهای منو نداره....

امروز رفتم دکتر چون دست چپم مثل یه کدوی بزرگ باد کرده(اینها همش علائم عشقه؟!!!)

احساس می کنم که دارم می میرم..البته حس خوبیه ولی کاش به حقیقت می پیوست... خیلی بده که یه نفر رو دیگرگونه دوست داشته باشی و هیچ وقت نتونی بهش بگی چون

 عقلت بهت می گه....

نمی دونم عشق اصلا ربطی به عقل داره یا نه....؟!

ولی عقلم داره بهم می گه که تمومش کن...

دلم خیلی دلم گرفته...مثل ابرای پاییزی....دلم یه بارون پاییزی می خواد اونقدر شدید که اشکهای درشتم زیرش پیدا نباشن...آخ که چقدر دلم برات تنگه سحر...چقدر بهت احتیاج دارم و چقدر نیستی....

چقدر هیچ کس نیست....چقدر نبودن بده...چرا هیچ کسی نیست...

خدایا.... چقدر تنهایی بده....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 12:28  توسط شیوا.ش |