![]() |
![]() |
|
|
از خون که آفرید مرا شاعر جهان / فهمید می توانم و فریاد زد «بخوان»! ما خواندن و نوشتنمان عین مردن است / مایی که مرده ایم در آغوش این زمان با قصه گوی ممتد شب قهر کرده ایم / و حاضریم قصه بسازند پشتمان بس کن صدای گریه می آید،زنی پرید / با بالهای کودکیم رو به آسمان ما شاعریم ورنه در این روزگار پوچ / این دردهای کهنه نمی دادمان تکان!! سلام...از زمانی که آمدم همواره می خوانم...گاهی با گریه و گاهی با خنده...گاهی با سوز و گداز و گاهی با شادمانی... ۲۳ سال پیش در چنین روزی بی صبرانه منتظر آمدن بودم...می خواستم بیایم و ببینم...در بطن وجود مادرم حس دلپذیری داشتم...گرمای عاشقانه اش را با تک تک سلولهای بدنم حس می کردم ، دل کندن از درون مادرم کار راحتی نبود ولی شوق دیدن و خواندن و لمس کردن گویی بیشتر بود!!! شب را با بی تابی به صبح رساندم و تا بعد از ظهر گذاشتم مادرم کمی استراحت کند...آخر جنگ بود...بابا نبود...و مامان تنها بود ، مرا آورد تا تنهاییش را پر کنم...اما بعد از ظهر صبرم تمام شد...می خواستم او را ببینم...بابا را ببینم...داداش را ...آبجی را که تازه به کلاس اول رفته بود!!! با پاهایم به شکم مهربانش می کوبیدم...باورم نمی شد...داشتم می اومدم و او هم باورش نمی شد که تنهاییش پایان یافته...زمان گذشت...و ساعت تنها یک بار نواخت...ساعت شش بود که دیدمش...اونو و خیلی های دیگه که...
برای اولین باز آواز سر دادم...گریستم و لذت لمس کردن را مکیدن سینه های مادرم احساس کردم...جنگ بود ولی بابا آمد...با کوله باری از مهربانی ولی خسته!!! من بزرگ شدم...خواندم...لمس کردم...دیدم...عاشق شدم...خندیدم....فریاد کشیدم...مادرم تنها نیست ولی اگر هم تنها باشد دیگر تنهاییش با من پر نمی شود و بابا هنوز هم خسته است و تنهایی او با من پر شده است...راستی خودش اینو دیشب گفت...۲۳ سال پیش هیچ کس حتا فکرش را نمی کرد که شیوا همین شیوا باشد!!!! من آمده ام...می خواهم بمانم تا بیشتر ببینم...بیشتر لمس کنم...بیشتر ببویم...بیشتر ببوسم و بیشتر باشم...آمدنم مبارک!!!
به اميد آمدنهايي هميشه شاد بي درد...در سرزميني شاد و پاك...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 20:4 توسط شیوا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سه نقطه...
تنها سه نقطه... برای آنچه که می خواهی بشنوی و آن چرا که نمی توانم گفت.سه نقطه...تنها سه نقطه ی بی دردسر... |
| پیوندهای روزانه |
|
اوهام روزانه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|