برخیز شتربانا ،بربند کجاوه
کزچرخ همی گشت عیان رایت کاوه
از شاخ شجر برخاست آوای چکاوه
وز طول سفر حسرت من گشت علاوه
بگذربه شتاب اندر از رود سماوه
در دیده من بنگر دریاچه ساوه
وز سینه ام آتشکده ی پارس نمودار
ماییم که از پادشهان باج گرفتیم
زآن پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم
دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم
اموال و ذخاریشان تاراج گرفتیم
وز پیکرشان دیبه و دیباج گرفتیم
ماییم که از دریا امواج گرفیتم
واندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیّار
درچین وختن ولوله ازهیبت ما بود
در مصر و عدن غلغله از شوکت ما بود
در اندلس روم عیان قدرت ما بود
غرناطه و اشبیلیه در طاعت ما بود
جاری به زمین و فلک و ثابت وسیار
ماییم که از خاک بر افلاک رساندبم
خاک عرب از شرق اقصی گذراندیم
دریای شمالی را بر شرق نشاندیم
وز بحر جنوبی به فلک گرد فشاندیم
نام هنر و رسم کرم را به سزاوار
امروزگرفتار غم و محنت و رنجیم
در داو،فره باخته اندر شش و پنجیم
با ناله و افسوس در این ذیر سپنجیم
چون زلف عروسان همه در چین و شکنجیم
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجیم
ماییم که در سوگ و طرب قافیه سنجیم
جغدیم به ویرانه ،هزاریم به گلزار
افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقان مصیبت زده را خواب گرفته
خون دل ما رنگ می ناب گرفته
وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
رخسار هنر گونه مهتاب گرفته
چشمان خرد پرده ز خوناب گرفته
ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار
ابری شده بالا وگرفته است فضا را
وز دود و شرر تیره نموده است هوا را
آتش زده سکان زمین را و سما را
سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را
ای واسطه رحمت حق بهر خدا را
زین خاک بگردان ره طوفان بلا را
بشکافت زهم سینه این ابر شرر بار...

سلام...کی می خواهیم که برخیزیم...نه تنها مزرعه را آب گرفته که چشمانمان را نیز...تا کی؟! دلمان را به چی و کی خوش کرده ایم...این ابر تیره ی استبداد کی سایه اش از سر کشور من کم می شود؟! چقدر سرود برخاستن سر دهیم؟! پس گوشهای شنوا کجا هستند؟! پس کجا هستند مردانی که به پا خیزند؟! گلویمان می سوزد نه از زخم خنجر که از بغض هزاران ساله بر دلمان...کجا بودیم و کجا هستیم؟! و نمی دانیم که به کجا خواهیم رفت...
هر چه سخن کوتاه تر...بهتر...!!!!!!!!!!!