![]() |
![]() |
|
|
ایران...ایران...(بوق شیپور:دو دو دو دو دو دو ایران...)....
زمین سبز چمن...پله هایی که همیشه منتظر تماشاچیان بودند و هستند و خواهند بود...تماشاچیان؟! آره همیشه از پشت صفحه ی روشن تلویزیون نگاه می کردم...در سکوت خانه...(برادرها و پدر به استادیوم رفته بودن) با چشمام دنبال اونها می گشتم و چقدر دلم می خواست که من هم با اونها می رفتم...به بابا می گفتم: بابا من که کوچیکم لباس پسرونه می پوشم کلاه کاپشنم رو سرم می ذارم تا کسی نفهمه من دخترم...بابا منم ببرین...تورو خدا...منم دوست دارم بیام... نه نمیشه...دخترها نمی تونن بیان...خونه بمون دیگه..تلویزیون مستقیم پخش می کنه...بابا توروخدا...من که قدم کوتاهه...کوچیکم...منم ببرین... اونجا حرفهای بی ادبی می زنن...تو نباید بیای..(پس مگه پسرها می تونن حرفای بی ادبی گوش بدن)... بابا من تو گوشام پنبه می ذارم...منم ببرین... چرا دخترا نمی تونن برن استادیوم...؟! روز بعد تو مدرسه....خانم ببخشید چرا دخترها نمی تونن برن استادیوم؟! چون جو اونجا برای خانم ها خوب نیست در ضمن چون فوتبالیستها با شورت هستند دیدن اونها درست نیست با دین ما مغایرت داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! چند سال بعد وقتی دیگه به این نتیجه رسیده بودم که تو کشور ما همه اون چیزهایی که خوبه برای آقایونه داداش امیدم اومد و گفت شیوا حاضری بریم استادیوم...مگه می شه؟! ما تلاشمونو می کنیم یا می شه یا نمی شه(اینم امید گفت)...شروین هم تایید می کرد....من که از خدامه باهاتون میام اگه رام ندادن حسابی جیغ می زنم اونقدر که گوش همه کر بشه ...به اندازه تمام روزهایی که جیغ نزدم...اونقدر جیغ می زنم که صدام از اونهایی که تو استادیوم هم نشستن بیشتر برسه... برسه به گوش اونهایی که اینهمه تبعیض بین من و تو قائل می شن... حالا هم دارم به تمام اونهایی که توی نوجوونیشون لهله می زدن که برن و یه بار بازی رو از نزدیک ببینن می گم بیاین با ما همراه بشین...حتا اگه نتونیم بریم تو...ولی بیکار هم نشستیم...آخه تا کی؟! اگه ما این کار رو بکنیم شاید بچه هامون در آینده حسرت دیدن یه بازی رو نبرن...حداقلش اینه دیگه..... نمی ارزه؟! حالا بگید ببینم چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟! خانه اش ویران باد |
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم اسفند 1384ساعت 12:24 توسط شیوا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سه نقطه...
تنها سه نقطه... برای آنچه که می خواهی بشنوی و آن چرا که نمی توانم گفت.سه نقطه...تنها سه نقطه ی بی دردسر... |
| پیوندهای روزانه |
|
اوهام روزانه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|