![]() |
![]() |
|
|
از خرابی می گذشتم خانه ام آمد به یاد دست و پا گم کرده ای دیدم دلم آمد به یاد سر به هم آورد که دیدم برگهای غنچه را محفل دوستانه ی دلم آمد به یاد.... سلام...خیلی وقته که دوباره هیچ حسی ندارم...نه حس زندگی نه حس مردن...نه حس خندیدن و نه حس گریه کردن...نه حس ماندن و نه حس رفتن...نه شاد بودن و نه غمگین بودن...حتی با وجود عشق در زندگیم هم باز حالم خوب نیست...دارم به این باور می رسم که همیشه یه جای کار ایراد داره...حس سیاست هم ندارم...دیگه خسته شدم بس که ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت...مگه یه دختر ۲۲ ساله و ۴ ماهه چقدر توان داره؟ می خندم و نمی خندم...کم آوردم...خسته شدم از بس به خودم امید دادم که درست میشه همه چی درست می شه و واقعا دیدم که خدا چقدر امیدواران رو دوست داره!!!!( لطفا به افعال معکوس توجه شود...)..صبر کردم و دیدم که خدا چقدر صابرین رو دوست داره....اصلا من واقعا موندم خدا چرا اینقدر منو دوست داره...!!! خواهش می کنم حسودی نکینین به اینکه خدا منو دوست داره می گم بهش که شما رو هم دوست داشته باشه!!!(نظرتون چیه؟!!!) پشت این پنجره ها دل می گیره دلم غم داره و چقدر بده که نتونی حرف بزنی و بسوزی و تموم بشی و نخوای که تموم بشی...دارم تموم می شم...و باید بگم معذرت می خوام که دوباره شخصی نوشتم ...معذرت می خوام ولی ... خستم...همین... یا حق |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 15:44 توسط شیوا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سه نقطه...
تنها سه نقطه... برای آنچه که می خواهی بشنوی و آن چرا که نمی توانم گفت.سه نقطه...تنها سه نقطه ی بی دردسر... |
| پیوندهای روزانه |
|
اوهام روزانه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|