تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز - کپ نکنین...آلاسکا همین جاست...زمستان است!!!

آدما بگین بدونم، چرا سانس شب بلنده؟!

چرا خورشید داره نورو، به رو باغچمون می بنده؟!

سیب باغ قصه کال ، بازیگر روی پرده لال

تا سکوت این نمایش، نمره ترانه چنده؟!

آدما یه جای دیگه ما فقط تخمه شکستیم

چشمامونو وا گذاشتیم ، در مغزامون بستیم

قهرمان قصه خسته، داد کشید با لب بسته

آدمی مونده تو قصه، ما نگفتیم که ما هستیم

کپ نکنید اگه غرق با یه پشه شکسته شه

اگه یه وقت میون فیلم، پرده ی صحنه بسته شه

کپ نکنین اگه به دل یه نمره ی بدی بدن

جایزه ی شب و به یک ستاره ی بدی بدن

 

آدما تو این نمایش، نقش ما فقط نگاهه

سوزن ریز حقیقت، میون انبار کاهه

کومه راه بی ستاره ، راه به هیچ جایی نداره

ما نمی رسیم به مقصد ، این دیگه آخر راهه

آدما شاید یه روزی ، آخر یه فیلم تازه

برسیم بالای تقویم ، اونجا که روزا درازه

آسمون اونجا صافه ، دشنه هاش توی قلافه

اونجا قهرمان فیلمم ، مثل ما ترانه سازه

کپ نکنید اگه غرق با یه پشه شکسته شه

اگه یه وقت میون فیلم، پرده ی صحنه بسته شه

کپ نکنین اگه به دل یه نمره ی بدی بدن

جایزه ی شب و به یک ستاره ی بدی بدن

 

زمستان است!!!

دوباره سردی و طوسی این سرد روزگار چهره ای نمایانتر از زمستان دارد...انسانهایی که خوابند و بیدارند...انسانهایی که بیدارند و خوابند...آنها که ترانه می خوانند و نمی خوانند...آنها که داد می زنند و نمی زنند...آنها که می نویسند و نمی نویسند و آنها که نمی نویسند و می نویسند...سردی این روزهای سرد و طوسی را...

نمی بارد و نمی بارد این رحمت الهی...نمی خواند و نمی خواند ترانه سازاین فصل سرد این تلخ روزهای بی ستاره با شبی که تا همیشه یلداست...یلدایی که برای همیشه بر شبهای بی ستاره ما سایه افکنده...غرقها با پشه ها ریز و آزاردهنده سیاست شکسته شده و تمام صحنه ها خالی از قهرمانان واقعی است...دلها  در ماتم روزهایی هستند که بهایشان بیش از این بود و جایزه های ممتد در حسرت اینکه به دست ستاره های نیکی و خیر بیافتند...

نمی دونم که آیا قوزک پای ما یارای این را دارد که برساندمان بالای تقویم؟!

.....

زمانی دور نبود که با افتخار سرمان را بالا می گرفتیم و می گفتیم ما ایرانی هستیم...اما حالا...

باید سرهایمان را پایین بگیریم که عذر می خواهیم که هنوز نمی دانیم مرزهای حقیقی چیزی نیستند که با پاک کن بتوان آنها را پاک کردو به جاهای دیگر منتقل کرد...

مثل اسرائیل که قرار است با نمی دانم چه به آلاسکا منتقل شود و این را رییس جمهور کشورمن یعنی «احمدی نژاد» تقاضا کرده اند...روزی ما از گفتگوی تمدنها گفتیم...از آزادی های حقیقی و حقوقی...از آنچه که حقمان بود و لیاقتش را داشتیم اما حالا چند انسان که با کمک به اصطلاح بزرگان کشور به منصبی رسیده اند می خواهند یک کشور را از جایش بلند کنند و به جای دیگر انتقال دهند انگار نه انگار که خوب آلاسکا هم ساکنان خاص خودش را دارد، شمال و غرب و شرق و ...کانادا و آمریکا و ...هم به مردم خاص خودش اختصاص داره...خوب اگه ما اینقدر به فکر فلسطین هستیم رسم مسلمانی این است که خوب اسرائیل بیاد و در گوشه ای از ایران خانه کند...چه ایرادی دارد...؟! به هر حال دولت ما دولت مهرورزی است و مهرورزیدن به تمام انسانها چه یهود، چه مسلمان، چه مسیحی و زرتشتی کاری بس نیک است...

بگذریم...

هی ما بگوییم و هی حرص بخوریم که چه؟!

سوزن ریز حقیقت تا همیشه در انبار کاه باقی خواهد ماند و مانیز با قوزک های خسته طی می کنیم مسیر پر نشیب انسانیت و آژادی را....

یا حق.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 16:5  توسط شیوا.ش |