![]() |
![]() |
|
|
صلات ظهر مرداد/ هوای پختة منگ دو تا بچه بی خواب/ ته يه کوچة تنگ با يه تفنگ چوبی/ يه تير کمون يه مشت سنگ کيو کيو بنگ بنگ Come on می رفتيم جنگ دشمن/ چقدر سرخپوست کشتيم/ تو اون کوچة بن بست چه فصل ساده ای بود/ برادر خاطرت هست همه سر گرم بازی/ همه بی خبر و شاد کسی از روز غصه/ خبر اصلاٌٌٌٌٌ نمی داد هوای بچگی ها/ بهار مهربونی گذشت و ما رسيديم/ به فصل نوجوونی هنوزم پرده ها بود/ رو صورت زمستون گذشت اون شب روشن/ شب ستاره و ماه رسيد نسل من و تو/ به اولين بزنگاه بزنگاه بدی بود/ چهل سوی پر آشوب نه يک همدرس دانا/ نه يک همسفر خوب يکيو باد می برد/ پی ميراث شرقی يکيو آب می برد/ به مغرب ترقی چقدر ممنوعه خونديم/ تو زير زمين بدبو چقدر جنگ و جدل بود/ سر پيام شاملو تو پيچ پيچ شب ماه/ قيامت بود و غوغا يکی خمار انگلز/ يکی نشئه بودا تو مسجد شاعر چپ/ تو کافه مؤمن مست عجب سر گيجه ای بود/ برادر خاطرت هست؟ به يادم هست که يک روز/ همه جسور و شيردل شديم آرتيست اول/ تو فيلم حق و باطل موتورء شب نامهء چاقو/ رفيق مترقّي زن نيمه برهنه/ توی حجاب شرقی هوای شور و شر بود/ تو اون کوچة بن بست يکی گلوله می خورد/ يکی قدّاره می بست همه شيفته و سرمست/تو رويا مونده در بست چه خوابها که نديديم/ برادر خاطرت هست؟ ديگه يادی ندارم/ از اون جيک جيک مستون بهار مرد و زمين رفت/ به رؤيت زمستون شکست کشتی مهتاب/ تو گل موج هيولا ستاره بود که می رفت/ به قعر شب دريا ديگه سکوت تار و/ کمونچة شبانه بود حقيقت/ نه فيلم بود نه ترانه (کوچه ها باريکن/ ايوونا بستن تفنگهای حقيقی/ برادر های دلتنگ ببين گردش چرخو/ بازم کيو کيو بنگ بنگ شبی صد دفعه مرديم/ تو اون کوچة بن بست چه فصل وحشتی بود/ برادر خاطرت هست؟ دو بچة مهاجر/ تو يک اتاقک تنگ با يه دگمهء يه مشت سيم/ يه جعبه نور خوشرنگ کيو کيو بنگ بنگ Come onنشستن گرم بازي/ بازم کيو کيو بنگ بنگ/ هنوزکيو کيو بنگ بنگ
آره چقدر زجر دیدیم...چقدر زخم خوردیم...چقدر حسرت کشیدیم...چقدر آه کشیدیم...شبی صد دفعه مردیم...چقدر جسورانه جنگیدیم...اما برای چه؟! برای آرامشی که دنبالش بودیم...آره همه توی رویا دربست مونده بودن و فکر می کردن اگه شاه بره ...جمهوری میاد...دموکراسی میاد...مردم می تونن نفس بکشن...دست بیگانه از سرزمینمون کوتاه می شه....شاه رفت...ما ماندیم ...و هنوز هم زجر می کشیم....زخم می خوریم...حسرت می کشیم....آه می کشیم....شبی هزار بار می میریم...و دیگر نایی نمانده برای جسور بودن و جنگیدن...جنگ؟! آره جنگ...کیو کیو بنگ بنگ...نسل ما با صدای توپ و خمپاره آشناست...با صدای آژیر خطر...من و تو با این صداها اخت گرفتیم ولی... آره داریم بر میگردیم به ۲۷ سال قبل نه شاید هم دورتر....آره باز هم انقلاب فرهنگی خواهیم داشت...باز هم تعطیلی دانشگاه ...باز هم استبداد...باز هم بازیهای کثیف سیاسی...باز هم ستم...باز هم جور...باز هم حکومت فاسد...باز هم مردم بدبخت!!! هیچ پاسخگویی نیست؟! بعد از این همه زحمت برای این کشور بعد از تقریبا گذشت سه ماه از انتخابات رییس جمهوری در ایران هنوز وزیر نداریم...نداریم...نداریم رییس جمهور مشهد چه خبر؟! سلام همه اونهایی که آرزوی مشهد و مسافرت به دلشون مونده رو به امام رضا برسون.... راستی واقعا مشهد چه خبر؟! من یه خبر دارم...یه خبر مهم و اون هم اینکه آقای منتظری به شدت بیمار هستن و تا چند روز آینده در سکوت جان به جان آفرین تسلیم می کنند...و باز هم سکوت ... آقای رییس جمهور مشهد چه خبر؟! قم که خبری نیست نه؟!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم آبان 1384ساعت 13:19 توسط شیوا.ش |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سه نقطه...
تنها سه نقطه... برای آنچه که می خواهی بشنوی و آن چرا که نمی توانم گفت.سه نقطه...تنها سه نقطه ی بی دردسر... |
| پیوندهای روزانه |
|
اوهام روزانه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|