تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز - تحریریه....روزهایی که نیستیم و هستیم!!!

تن تو نازك نرمه مثل برگ

تن من جون  ميده پرپر بزنه زير تگرگ

دست باد پر مي ده برگ و رو هوا

اما من موندنيم تا برسه دستاي مرگ

نفسم اين خاك خون گرمم پاكه

من از تبار پاك آريايي

قشنگترين قصيده ي رهايي

هواي عشق تازه نيست تو رگهام

تن نمي دم به رنگ كهربايي

ها ها ها ها ها ها ها ها ها....

ديروز جمعه بود و باز هم مثل خيلي از جمعه هاي ديگه دلگير...ديروز با بعضي از دوستان نه چندان قديمي دور هم جمع بوديم و بوديم و نبوديم!!! دارم به روزهايي فكر مي كنم كه همه ما براي يه آرمان و يه هدف دور هم جمع بوديم و ديروز بوديم و نبوديم...هدف نبود و گم بود...آرمان زير برگهاي پاييزي بود و چهره ي آبيش پيدا نبود...و ما چقدر نبوديم!!!

خودم رو هدر رفته مي بينم...دوست نداشتم اينطوري بشه ولي شده...حس بدي دارم...دوستاني كه نبودند ولي باز هم هستند...شايد خيلي كور و گنگ حرف مي زنم ولي اينهايي كه دارم مي نويسم همه حسي هستند كه وجود دارند...نمي دونم همين طور دارم به اطرافم چنگ مي زنم تا بتونم دوباره انسانهايي رو پيدا كنم كه بتونن و بخوان كه با من همراه باشن...براي آرماني مشخص...هدفي والا...براي سرزمينم...!!!براي آزادي به مفهوم واقعي كلمه...نيستند و مي گويند كه هستند...

روي ديوارهاي زخمي شهرم دست مي كشم و دست و هيچ دستي حضور دستانم را باور نمي كند...دستان من كه توانايي دارند كه مي توانند تغيير دهند...دستان من كه مي فهمند...دستان من كه با اينكه دو تا هستند ولي تنهان...تنهاي تنها!!!دستم بگير دستم را تو بگير...التماس دستم را بپذير...آغازي باش تا پايان نپذيرم...

 

عجب!

اين درخت از كجا سر در آورده ديگر

وسط اين تحريريه ي شلوغ؟!

درخت؟

چه مي شد ابري اگر اما،يكهو

تن بسراند از لاي آن پنجره

بكشاند خود را اينجا

ببارد

     رعدي

            برقي،رنگين كمان كوچكي هم...

و چه كيفي دارد؛

ولوله آقاي محترم

                      ] چترم...[

فرياد سردبير

               ]تيتر اول...

                             چه خرتوخري شده است اينجا!!![

خاتمي و تمدنها

كه خط الراسش را گم

ميان خودش و ما؛مردم

كرده است،نمي يابد!

آخ...!

حالي مي دهد اين

قايق كاغذي درست كردن

كاغذ، روزنامه هاي خيس

اگر اين درخت

                  سبز نمي شد يكباره

                                          در دايره تحريريه!

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آبان 1384ساعت 13:24  توسط شیوا.ش |