تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز - ترا چه شد که ناگاه ؟!!!
 

...و این هم برای حامد...حامدی که روزی از روزگاران نه چندان دور و نزدیک خیلی ها به خاطرش موندن و او...کاش روزی بیاید و باز بخواند و باز هم بنویسد...کاشکی....او در  قلب ما قابی بزرگ و زیباست...من می دونم که بر می گرده....

کمرنگ تر شده ای

از شبق به بور در این نور

می گذری لاغر  چنان که خیالت

از کوچه ای که برنگشتی از آن.

امان،امان از تو،که هیچ بی تو تسلایم نیست

ار خودت بر نمی گردی

سوی پناهگاه،بر زانو به زیر انگشتانم.

میان ما نه کلامی بود و نه شباهتی

نه هر چه دنیای ساختگی را بر مدار خود می چرخاند

تنها گره خوردن با آن حس ناب نامرئی

از ما دوتا تو شاید بهتر می دانستی

که اینگونه دور شدن،هر چه نزدیکتر شدن است.

اشکهایم به زیر پلک می جوشد و نمی چکد به رخسار اندوه

بی هوده ات امید می بندم که از راه بازگردی

ترا به من نمی رساند دیگر مگر به رویایت.

به تاریکی پیش از زادن بر می گردی

به ژرفای فراغت از عمر کوتاه رفاقت ما.

علف از باغچه و قمریها از کاج

سایه های بعد از ظهر از دورنمای نگاه خاکستری

خرچه را زیسته ای با من از بازیهای بی بهانه

می پرسند تو را، می جویندت.

وفتی می گذری از درگاه عدم

ادراک بودن و نماندنت پاورچین می آید تا پستوی قلبم...

                                                                                   جواد مجابی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آبان 1384ساعت 12:46  توسط شیوا.ش |