تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز

بايد بسته مي شد!!!

بايد درهايي كه هر روز مشتاقانه لولاهايش را مي چرخاند تا صداي پاي ياران، در چهار ديواري كافه طنين انداز شود بسته مي شد!!!

صدا،صدا،صدا مانده است و درهاي بسته و فنجان هايي كه ديگر توي حلقومشان قهوه ريخته نخواهد شد و بي تلخي، تلخ فراموش مي شوند!

تصوير، تصوير، تصوير مانده است و حاي خالي قاب عكس دسته جمعي؛ جمعي كه نگاهشان فضاي تاريك تيتر هر روز را روشني مي بخشيد و اميد تيترهاي يك شيرين را در دلها مي نشاند و ميزهايي كه ديگر دستان توانمند هيچ نويسنده اي روي آنها در هم گره نخواهد خورد...هيچ و ديگر هيچ!

خاطره،خاطره، خاطره مانده است.خاطره ي لبخندها و بغض ها، خنديدن ها و گريستن ها، نوشيدن ها  و نوشتن ها، لحظه ها و عكس ها....

خاطره ي لبخند گود صورت بيتا و آرامش بهنام!

ما،ما، ما مانده ايم و دنيايي از حسرت هاي بر دل مانده! حسرت قد كشيدن اين كودك يكساله ي شيرين... مايي كه در هيات انسان، مجوز كافه بوده ايم.

چقدر تلخ بنوشيم اين روزها راو تلخ بنويسيم لحظه ها را؟!

كاش كسي فهوه را از منوي كافه پاك مي كرد! كاش مي پذيرفتند كه قهوه و سيگار و فنجان و انسان نيازي به مجوز ندارند.

مجوز!!!

بيتا مجوز نمي خواهد....بهنام مجوز نمي خواهد...انسان مجوز نمي خواهد

تيتر مجوز نمي خواهد

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 2:31  توسط شیوا.ش |