تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز
دغدغه های دق دهنده

لانه ای برای کلمات یافته ام

و فصلی برای جوجه هایش

که به دنیا بیایند!


فصلی دوباره را می آغازم...فصلی که در آن هر چیز پیدا می شود الا عشق زمینی!!!!  از من بعید بود      ولی خالیم از هرچه بوده و هست و بسته ام راه دلم را که وجودم است...باید حدس می زدم ولی الاغی که شاخ و دم نداردو مهم نیست از نو می آغازم بی هیچ کس و بی عشق...

تا تن کاغذم جا دارد و تنم توان می نویسم و روزی در ۳۰ سالگی لبخند خواهم زد...فقط ۶ سال دیگر مانده تا تمام شود این نوشته های بی حد... همه چیز را من تعیین خواهم کرد...نوشتن را..ننوشتن را ...ماندن و رفتن را!!!

اکنون فصل آزادی من است از بند آنچه فکر می کردم عشق است که تنها یک سرگرمی ابلهانه است...از نو در باره اجتماع خواهم نوشت و دغدغه های بس بزرگم... یاریم کنید تا بتوانم!!!

و فصل آزادی تو که دیگر هیچ نیمه ای نیمه ی تا همیشه خالیت را پر نخواهد ساخت...از خدایم خواسته ام تا همیشه نا تمام بمانی...چرا که تمام مرا از من ربودی!!!

من آزادم...تو هم آزادی...من بردم و تو هم بردی...ولی من کاملم و تو نیمه مانده ای....

مدتهاست که تو را ندیده ام...مدتهاست که مرا ندیده ای

شاید این تنها وجه اشتراکمان باشد...نه...م.ت؟!

تا همیشه خداحافظ...

سلام زندگی دوباره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 20:22  توسط شیوا.شین |