![]() |
![]() |
|
| دغدغه های دق دهنده |
|
سلام... دلش گرفته...خیلی هم دلش گرفته...سخت حرف می زنه و اگه بتونه جلوی همون سخت حرف زدن رو هم بگیره اصلا حرف نمی زنه!!! شاید از همون روزی که مادرش فوت کرد از یاد برد حرف زدن رو و شاید هم کسی دیگر رو نتونست پیدا کنه که مادرگونه درکش کنه و به حرفهاش گوش بده!!! تا اینکه کم کم حرف زد...عاشق شد...اما دیری نپایید که عشق نیز پرگرفت و رفت!!! دیگر عاشق نبود...ولی آموخته بود که باید بگوید!!! گفت..خندید...گریست و دیگر بار حس عاشق شدن وجود نازک زنانه اش را در بر گرفت...عاشق شد...خندید...نوشت...بوسید...بویید...جوانتر شد...صافتر شد و زلالتر... ولی اینبار نیز عشق نماند...پر گرفت و رفت ولی دیگر یادش رفت تا بتواند حرف بزند...بخندد...بماند...دو روز از تولدش می گذرد...مهراوه در تنگ بلورش دوباره تنها شده و کسی نیست که آب تنگش را دیگر باز عوض کند...ماهی کوچک تنگ بلور کم کم دارد خفه مي شود...مي ميرد...بی عشق...بی امید...بی حرف!!! مهراوه ي عزيزم تولدت مبارك باد هر چند كه....تو تنها نيستي...من با تو هستم خواهرگونه و خدا با توست خداگونه....تو تنها نيستي!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 18:20 توسط شیوا.شین |
|
|
سکوت...یک لحظه سکوت لطفا! بذارین ببینم این صدا از کجا میاد...یه نفر داره داد می زنه...جیغ می کشه...دل آدم ریش می شه...یه ذره خوب گوش کنید! ببینید این صدا از کجاست...چرا اینقدر دردآوره؟! صدای یه زنه؟ آره صدای یه زنه که انگار دارن شکنجش می دن!!! یعنی کی می تونه باشه؟! صداش مثل صدای پیرزنها می مونه...یعنی کی دلش میاد که یه پیرزن رو شکنجه کنه؟! وای این صدا هر لحظه داره بیشتر می شه!!! *** به خودم جرات می دم و می رم به سمت صدا...می بینمش...دستاشو بستن...دور سرش سیم خاردار کشیدن ...خوب که دقت می کنم می بینم دورتادور بدنش سیم خاردار کشیدن...چندتا مرد هم دورش ایستادن و از پشت سیم خاردارها با نیزه به تن پیرزن می زنن!!! نمی تونم طاقت بیارم...بر می گردم تا دیگه چیزی نبینم... به بچه ها خبر می دم...یه زن...یه زن رو دارن شکنجه می کنن... با بچه ها می ریم به سمت اون زن...تعداد مردها بیشتر شده...بهش می گن پیردختر چرا دست از سر ما بر نمی داری(یعنی اون زن چه کرده!)... و باز هم نیزه می زنن...زن جیغ می زنه...چرا به من امان نمی دین تا به شما نشون بدم زیباترین قسمت وجودم رو...به شما نشون بدن رهایی رو...و مردها بیشتر نیزه می زدند *** دیگه نمی تونستیم تحمل کنیم...اون از رهایی حرف می زد...از آزادی..چیزی که ما به دنبالش بودیم...ما و قبل از ما آنهایی که در راه آزادی و رهایی جان باختند...پس چرا بهش نیزه می زنن؟! چرا شکنجش می دن؟! ما فریاد می کشیم...شما حق ندارید...هیچ کس حق ندارد...نزنیدش...دست بردارید...وحشی ها دست بکشید...این رفتار یک انسان نیست...با نیزه هایشان به سمت ما حمله می کنند...می زنند...به کمرهایمان...زانوهایمان... پشتمان...بدنمان می سوزد...دلمان بیشتر!!! *** ما را نیز به درون سیم خاردار می کشانند...ما را کنار زن قرار می دند...نیزه ها به تنمان فرو می رود...این بار تعدادی زن نیز اضافه می شوند سیخ های داغ بر تنمان می کشند...این به دور از لطافت زنانه است! سوزش دل به حدی است که سوختن با سیخ های داغ به چشم نمی آید...ما نیز فریاد می زنیم...پیر دختر آزادی نیز جیغ می زند... ما همه در بند دوپایان انسان نما هستیم!!! ما در بندیم...کمی هوا می خواهیم...کمی هم حوا!!! ما همه حواییم...کمی آدم می خواهیم...کمی آدم به معنای حقیقی آدم...آدم! بیا ببین چگونه فرزندانت به جان هم افتادند..ببین چگونه دخترانت را در سیم های خاردار زندانی کرده اند...ما با گناه خوردن یک سیب زنده ایم!!! ما زنان به کمی آدم نیاز داریم و کمی هحوا...برای تنفس برای آزادی...
لطفا یک دقیقه سکوت...از اوین صدای فریاد می آید!!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 14:17 توسط شیوا.شین |
|
|
سلام...
تولده...تولد یه نفر که بخشی از وجود همه ی ماست! آره یه بخش که نه چند بخش از وجود همه ی ماست...خیلی ها می شناسنش اون بخشی از اوهام زمینه!!! یعنی بخشی از اوهام خیلی از ماها!!! اون امیده که تو دل خیلی ها جاشه...خودش خوشحال نیست که تولدشه مثل خیلی از ماها تو روز تولدمون ولی به هر حال خودش اگه خوشحال نیست که اومده ما که خوشحالیم...نه؟!
داداشیه گلم...مغرورترین مهربان...ساده ترین شاعر...پاک ترین اوهام...تولد اوهام برانگیزت مبارک باد!!! آمدنت را دوست می دارم و ماندنت را بیش از آمدنت... سرودنت آسان نیست چرا که طنین پر شور آمدنت نوید زیباترین سرودهاست...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 19:43 توسط شیوا.شین |
|
|
سلام...من نمی دونستم که نفت اینقدر سیاسیه!!!
می دونستم ها ولی دیگه تا این حد نمی دونستم!!!! تازگی ها فهمیییدم که قیمت نفت به هیچ چیز بستگی نداره الا...سخنرانیها و اقدامات ریاست جمهوری و رهبری!!! ای بابا حق هم دارن دیگه که پول نفت مال خودشون باشه!!! احمدی نژاد به همتای امریکایی خودش نامه می نویسه قیمت نفت میاد پایین خوب معلومه که با این تفاسیر مجلس قبول نمی کنه که درآمد نفت به حساب دولت ریخته بشه...چرا؟! چون احمدی نژاد قیمت نفت رو با نامه و کارهاش پایین میاره پس حق نداره به اندازه کافی ضرر می زنه ولی رهبری درست در حرکتی دیگر با تهدیدی نه چندان کوچک باعث می شه که قیمت نفت به بالاترین قیمت خودش در سه هفته ی گذشته برسه!!!!! عجبا.... خوب می تونیم بگیم که قیمت نفت با گفتمان رابطه عکس داره و به قول معروف با زور و چماق بیشتر حال می کنه!!! هر چی باشه نفت از نسل انقلابه...با کلی زدو خورد تونسته صنعتی ملی بشه...حیف نیست با گفتمان قیمتش بره بالا؟! نوش جون کسی که باعث بالا رفتن قیمتش می شه!!! کی؟! نمی تونم بگم...آخه.....هیس س س س س س س س س
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 15:55 توسط شیوا.شین |
|
|
گر چه چون كوه به دامانِِ افق بستر ماست منت پاي بسي راهگذر بر سر ماست دوري راه به نزديكي دل چاره شود كرمي كن كه به در دوخته چشم تر ماست آسمان سر زده از چشم كبود تو وليك آنچه در او نكند جلوه گري،اختر ماست گرچه شد چسمه صفت خانه ي ما سينه ي كوه باز منظور بسي اهل نظر ،منظر ماست همچو زنبق نشكفتيم در آغوش چمن گل كوهيم كه از سنگ سيه بستر ماست گلشن خاطر ما را چمن آرايي نيست سادگي زينت ما، پاكدلي زيور ماست گر سر انگشت تو ما را ننوازد گله نيست گل خاريم و زيان، سود نوازشگر ماست زان همه زخمه كه بر تار دل ما زده دوست حاصل اين نغمه ي دردي است كه در دفتر ماست سيمين بهبهاني
و باز هم براي باري ديگر پشت درهاي بسته مانديم و البته مي دانستيم كه به داخل نخواهيم رفت! آره ديروز براي بازي ايران و بوسني بار ديگر با دوستانمان در" آرمان سپيد" به ورزشگاه آزادي رفتيم تا بگوييم كه ما از حرف خودمان كوتاه نمي آييم... و حق زن نيمي از آزادي است...شايد بخنديد و بگيد كه واسه چه چيزهايي خودشونو به در و ديوار مي زنن ولي من از همون اشخاصي هستم كه حتا اگر يه زماني ورود زنان به استاديوم ها آزاد بشه براي ديدن بازي به استاديوم نخواهم رفت ولي اين حق تمام زنان و دختراني است كه آرزوي كوچكي همچون اين آزادي برايشان همچون غول بي شاخ و دمي شده است...من نمي خواهم دخترم همچون من آرزوي فرياد شادماني كشيدن در دلش بماند...دوست دارم همه ي ما زنان نيز بتوانيم فرياد بكشيم...سوت بزنيم...شاد باشيم و گاهي اوقات هم غمگين و گريان( که البته تقریبا به خاطر تمام حقهای نا حق شده امان غمگین و در پاره ای موارد گریان هستیم)شویم... ديروز عده اي از همجنسانمان در نيروي انتظامي ما را به سخره گرفتند و به شعارهاي ما خنديدند ...مي گفتند دست از اين كارها برداريد بزاريد ما هم بريم سر خونه زندگيمون! خونه و زندگي؟! آره اونها شايد فكر مي كنن كه زن مختص به خونه و زندگيه و نه حق شادي داره...نه حق تفريح و نه حتا شايد حق...! نمي دونم...و باز هم مثل هميشه مي دونم و نمي دونم...ولي ما دست از تلاش بر نمي داريم...اين شعر رو هم در راه برگشت از استاديوم به نيت روز از كتاب خانم بهبهاني باز كردم و چقدر تصويرهاش شبيه ما زنان پشت در آزادي بود...!! همين. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 20:34 توسط شیوا.شین |
|
|
۹ سال پیش دوم خرداد ۱۳۷۶...همین
امسال دریغ از پارسال و...همین شوق بود و حس رهایی و...همین شادمانی بود و غرور...همین قلم بود و اسارت...همین خیابان بود و تفنگ...همین خیابان بود و باتوم...همین دانشگاه بود و شلاق...همین شجاعت بود و جسارت بی حمایتی دریغ...همین بلوغ اندیشه ها بود و پربار ی بود و...همین او که آمده بود دوباره آمد...همین ساعتها می گذشت و ما بی خیال روزها...همین روزها می گذشت و ما بی خیال زمان...همین
امروز لب می گزیم که ای کاش به همین ها اکتفا نمی کردیم...نه زیر ساختی درست شد و نه رو ساختی!!! نه قانونی آن طور که باید و شاید برداشته و گذاشته شد و نه حقی اضافه تر به کسی داده شد...به همین راحتی به راحتی همین نوشتن ۸ سال گذشت و گذشت و گذشت و ما نیز گذشتیم...گذشتیم و گذشتیم و حالا گذشته ی نه چندان خوبمان مثل آرزویی شده است دست نیافتنی...افسوس..کاش بزرگتر بودم..کاش کسی دیگر بودم..کاش او می بودم!!!! ما بازنده ایم؟! نمی دانم...اما می دانم که می مانیم...باید بمانیم با آگاهی از تمام فرصت سوزیهای گذشته و امید به آینده همه چیز را از نو بسازیم... بسان رود که در نشیب دره سر به سنگ می زند رونده باش امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش...
هر چه هستی باش اما باش...سالروز حماسه ی دوم خرداد بر تمام آنانکه بودند و هزینه دادند و اکنون نیز از هیچ هزینه ای نمی هراسند و مانا هستند مبارک باد...به امید آزادی هر آنچه اکنون در حبس استبداد و خودکامگی است...به نام آزادی...
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 20:11 توسط شیوا.شین |
|
|
آغاز راه باریکه انباری کلمات |
| نقطه واره |
سه نقطه...
تنها سه نقطه... برای آنچه که می خواهی بشنوی و آن چرا که نمی توانم گفت.سه نقطه...تنها سه نقطه ی بی دردسر... |
| پیوندهای روزانه |
|
اوهام روزانه آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
روزنوشت های عباس معروفی بزرگمهر داركوب...در باغ تنهاييش |
|
RSS
|