تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز
دغدغه های دق دهنده
سلام...

شاید هنوز هم نتونم بگم که چقدر دچار سردرگمی هستم...نمی خوام شکوه کنم و یا اینکه بگم افسرده شدم و نا امید...نه...می خوام بگم که برای همه متاسفم...برای خودم...دوستام...همراه هام... همه اون کسایی که روز چهارشنبه با هم بودیم برای اینکه بتونیم یکی از کوچکترین حقوقی رو که بهمون ندادن رو بگیریم...بریم استادیوم و برادرهامون رو تشویق کنیم...بریم و فریاد شادی سر بدیم...بریم و بگیم سلام آزادی!!!!!!!!!!

اما کدوم آزادی؟! کدوم حق...؟! کدام سلام؟!

گفتیم سلام...جواب ندادند....گفتیم  آمده ایم همراه برادرانمان باشیم...سرمان داد کشیدند.... گفتیم می خواهیم  بمانیم... دنبالمان کردند...به قول خودشان متفرق شدیم....گفتیم حتما به داخل می رویم....کتکمان زدند....گفتیم می خواهیم آزاد باشیم... دورمان حلقه زدند... گفتیم می خواهیم برویم داخل...گفتند چشم....!!!!!!!!!

برایمان اتوبوسی فراهم کردند تا در راه مورد آزار مردها و پسرهای جوان نباشیم...سوار شدیم( مثل همیشه ساده و صادق)...ولی در اتوبوس مردهای زیادی بودند که آزارشان بیش از پسرانی بود که در استادیوم در حال تماشا بودند...بله آنها ما را به آزادی بردند ولی نه استادیوم آزادی بلکه میدان آزادی ... آنها ما را به آزادی بردند ولی به ما آزادی ندادند...

نمی دانم پدران و مادران ما به کدام استقلال آزادی و جمهوری اسلامی رای دادند؟!

من نه استقلالی می بینم...نه آزادی و نه حتا جمهوریتی...فقط اسلامی است آن هم چه اسلامی که هر روز با وارد کردن آن در سیستم حکومتی و آن را وسیله ای برای صلب آزادی مردم قرار دادن حرمتش را می شکنند...مثل برادران  قیور نیروی انتظامی که با قسم خدا و پیغمبرش ما را سوار بر اتوبوس کردند برای حضور در استادیم ۱۰۰ هزار پسری آزادی...!!!

و این هم مهرورزی نیروی انتظامی در دولتی با شعار عدالت و مهرورزی....

 

 

      

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند 1384ساعت 15:16  توسط شیوا.شین | 
ایران...ایران...(بوق شیپور:دو دو دو دو دو دو ایران...)....

زمین سبز چمن...پله هایی که همیشه منتظر تماشاچیان بودند و هستند و خواهند بود...تماشاچیان؟!

آره همیشه از پشت صفحه ی روشن تلویزیون نگاه می کردم...در سکوت خانه...(برادرها و پدر به استادیوم رفته بودن) با چشمام دنبال اونها می گشتم و چقدر دلم می خواست که من هم با اونها می رفتم...به بابا می گفتم: بابا من که کوچیکم لباس پسرونه می پوشم کلاه کاپشنم رو سرم می ذارم تا کسی نفهمه من دخترم...بابا منم ببرین...تورو خدا...منم دوست دارم بیام...

نه نمیشه...دخترها نمی تونن بیان...خونه بمون دیگه..تلویزیون مستقیم پخش می کنه...بابا توروخدا...من که قدم کوتاهه...کوچیکم...منم ببرین...

اونجا حرفهای بی ادبی می زنن...تو نباید بیای..(پس مگه پسرها می تونن حرفای بی ادبی گوش بدن)... بابا من تو گوشام پنبه می ذارم...منم ببرین...

چرا دخترا نمی تونن برن استادیوم...؟!

روز بعد تو مدرسه....خانم ببخشید چرا دخترها نمی تونن برن استادیوم؟!

چون جو اونجا برای خانم ها خوب نیست در ضمن چون فوتبالیستها با شورت هستند دیدن اونها درست نیست با دین ما مغایرت داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چند سال بعد وقتی دیگه به این نتیجه رسیده بودم که تو کشور ما همه اون چیزهایی که خوبه برای آقایونه داداش امیدم اومد و گفت شیوا حاضری بریم استادیوم...مگه می شه؟!

ما تلاشمونو می کنیم یا می شه یا نمی شه(اینم امید گفت)...شروین هم تایید می کرد....من که از خدامه باهاتون میام اگه رام ندادن حسابی جیغ می زنم اونقدر که گوش همه کر بشه ...به اندازه تمام روزهایی که جیغ نزدم...اونقدر جیغ می زنم که صدام از اونهایی که تو استادیوم هم نشستن بیشتر برسه... برسه به گوش اونهایی که اینهمه تبعیض بین من و تو قائل می شن...

حالا هم دارم به تمام اونهایی که توی نوجوونیشون لهله می زدن که برن و یه بار بازی رو از نزدیک ببینن می گم بیاین با ما همراه بشین...حتا اگه نتونیم بریم تو...ولی بیکار هم نشستیم...آخه تا کی؟!

اگه ما این کار رو بکنیم شاید بچه هامون در آینده حسرت دیدن یه بازی رو نبرن...حداقلش اینه دیگه.....

نمی ارزه؟!

حالا بگید ببینم چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟!

خانه اش ویران باد

مریم مهتدی او هم حقش را می خواهد...

مهراوه از تنگش میاد بیرون

علیرضا هم چیز شد(فمنیست)

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1384ساعت 12:24  توسط شیوا.شین |