تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز
 

سرد، سرد، سرد، سرد !

تلخ، تلخ، تلخ ، تلخ !

تلخ و سرد می نوشیم قهوه ی زندگی را... می نوشیم این طعم تلخ را و دم برنمی آوریم...

سکوت، سکوت، سکوت ،سکوت!

سکوت میکنیم و هیچ نمی گوییم...انگار که تمامی ما به خواب زمستانی فرو رفته ایم...خوابی که گویی هیچ گاه بیداری در پی ندارد!

خواب، خواب، خواب، خواب!

خوابی سهمگین با کابوسهایی تا همیشه..کابوسهایی که هر لحظه همراهمان هستند و با طیب خاطر پذیرای حضورشان هستیم بی تلنگری حتی برای بیداری!

 

 

بیداری، بیداری، بیداری، بیداری !

بیداری با کدام شجاعت...با کدام حمایت؟! بیداری با کدامین چشم و گوش...؟!

گوش، گوش، گوش، گوش !

چه گوشهایی که خواسته کر شده اند، چه گوشهایی که نا خواسته کرشان کرده اند، چه فتنه ها که دیدند و شنیدند و گویی ندیده و نشنیده اند...چه گوشهایی که نمی شنوند فریاد این مردم خموش و ناچار را ...!

ناچار، ناچار، ناچار، ناچار !

به ناچار مانده ایم و دم نمی زنیم و خاموش مانده ایم...چقدر ناچاریم که حرف نزنیم، گوش نکنیم، هیچ نبینیم؟!

هیچ، هیچ، هیچ، هیچ !

هیچ کس گویی نمی داند که اتفاق در کمین است...جنگ،تحریم ، قحطی، بیچارگی، خسوف، کسوف، مرگ،نیستی،نابودی، خاموشی، تلخی،سردی!!!

 

 

تلخ، تلخ، تلخ، تلخ !

سرد، سرد، سرد، سرد !

فنجان قهوه تلخ،سرکشیده شد به ناچار!!!

زندگی ادامه دارد به ناچار...بی لبخندی بی شعری بی ترانه ای بی سرودی برای رهایی...و ما مردم خاموش می نشینیم و نظاره می کنیم بی حرفی حتی...به ناچار...

هم شب و هم گریه ایم، درد تو درد منه

بگو هم غصه بگوف دیگه وقت گفتنه

بغض ما نمی تونه این سکوتو بشکنه

مردم از دست سکوت یکی فریادبزنه....

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 14:50  توسط شیوا.ش |