تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز

آدما بگین بدونم، چرا سانس شب بلنده؟!

چرا خورشید داره نورو، به رو باغچمون می بنده؟!

سیب باغ قصه کال ، بازیگر روی پرده لال

تا سکوت این نمایش، نمره ترانه چنده؟!

آدما یه جای دیگه ما فقط تخمه شکستیم

چشمامونو وا گذاشتیم ، در مغزامون بستیم

قهرمان قصه خسته، داد کشید با لب بسته

آدمی مونده تو قصه، ما نگفتیم که ما هستیم

کپ نکنید اگه غرق با یه پشه شکسته شه

اگه یه وقت میون فیلم، پرده ی صحنه بسته شه

کپ نکنین اگه به دل یه نمره ی بدی بدن

جایزه ی شب و به یک ستاره ی بدی بدن

 

آدما تو این نمایش، نقش ما فقط نگاهه

سوزن ریز حقیقت، میون انبار کاهه

کومه راه بی ستاره ، راه به هیچ جایی نداره

ما نمی رسیم به مقصد ، این دیگه آخر راهه

آدما شاید یه روزی ، آخر یه فیلم تازه

برسیم بالای تقویم ، اونجا که روزا درازه

آسمون اونجا صافه ، دشنه هاش توی قلافه

اونجا قهرمان فیلمم ، مثل ما ترانه سازه

کپ نکنید اگه غرق با یه پشه شکسته شه

اگه یه وقت میون فیلم، پرده ی صحنه بسته شه

کپ نکنین اگه به دل یه نمره ی بدی بدن

جایزه ی شب و به یک ستاره ی بدی بدن

 

زمستان است!!!

دوباره سردی و طوسی این سرد روزگار چهره ای نمایانتر از زمستان دارد...انسانهایی که خوابند و بیدارند...انسانهایی که بیدارند و خوابند...آنها که ترانه می خوانند و نمی خوانند...آنها که داد می زنند و نمی زنند...آنها که می نویسند و نمی نویسند و آنها که نمی نویسند و می نویسند...سردی این روزهای سرد و طوسی را...

نمی بارد و نمی بارد این رحمت الهی...نمی خواند و نمی خواند ترانه سازاین فصل سرد این تلخ روزهای بی ستاره با شبی که تا همیشه یلداست...یلدایی که برای همیشه بر شبهای بی ستاره ما سایه افکنده...غرقها با پشه ها ریز و آزاردهنده سیاست شکسته شده و تمام صحنه ها خالی از قهرمانان واقعی است...دلها  در ماتم روزهایی هستند که بهایشان بیش از این بود و جایزه های ممتد در حسرت اینکه به دست ستاره های نیکی و خیر بیافتند...

نمی دونم که آیا قوزک پای ما یارای این را دارد که برساندمان بالای تقویم؟!

.....

زمانی دور نبود که با افتخار سرمان را بالا می گرفتیم و می گفتیم ما ایرانی هستیم...اما حالا...

باید سرهایمان را پایین بگیریم که عذر می خواهیم که هنوز نمی دانیم مرزهای حقیقی چیزی نیستند که با پاک کن بتوان آنها را پاک کردو به جاهای دیگر منتقل کرد...

مثل اسرائیل که قرار است با نمی دانم چه به آلاسکا منتقل شود و این را رییس جمهور کشورمن یعنی «احمدی نژاد» تقاضا کرده اند...روزی ما از گفتگوی تمدنها گفتیم...از آزادی های حقیقی و حقوقی...از آنچه که حقمان بود و لیاقتش را داشتیم اما حالا چند انسان که با کمک به اصطلاح بزرگان کشور به منصبی رسیده اند می خواهند یک کشور را از جایش بلند کنند و به جای دیگر انتقال دهند انگار نه انگار که خوب آلاسکا هم ساکنان خاص خودش را دارد، شمال و غرب و شرق و ...کانادا و آمریکا و ...هم به مردم خاص خودش اختصاص داره...خوب اگه ما اینقدر به فکر فلسطین هستیم رسم مسلمانی این است که خوب اسرائیل بیاد و در گوشه ای از ایران خانه کند...چه ایرادی دارد...؟! به هر حال دولت ما دولت مهرورزی است و مهرورزیدن به تمام انسانها چه یهود، چه مسلمان، چه مسیحی و زرتشتی کاری بس نیک است...

بگذریم...

هی ما بگوییم و هی حرص بخوریم که چه؟!

سوزن ریز حقیقت تا همیشه در انبار کاه باقی خواهد ماند و مانیز با قوزک های خسته طی می کنیم مسیر پر نشیب انسانیت و آژادی را....

یا حق.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 16:5  توسط شیوا.ش | 
 

سلام...

آذر ماه است...هر روز با صدای زنگ ساعت بیدار می شویم...با صدای بوق ماشینها انس می گیریم...همکارانمان را می بینیم...کار می کنیم...درس می خوانیم...روزنامه می خوانیم...اخبار را به هم می گوییم...وقایع روز را تحلیل می کنیم(بی هیچ....)...یکی را می کوبیم و دیگری را بالا می بریم...آن که رابالا بردیم پایین می آوریم و آنکه راپایین بردیم.........

روزها همین گونه می گذرند و ما نیز می گذریم و می دانیم که هیچ راهی نیست برای بازگشتن و دوباره برگزار کردن روزهایی که نتوانستیم به خوبی برگزارشان کنیم بی هیچ حرفی، نغمه ای، یادی و هیچ خاطره ای که بماند...

روزها تلخند...ثانیه ها تلخند...تلخ تلخ تلخی های ممتد و باورهایی تلخ و حقایقی تلخ ...حقیقت نبودن آزادی...حقیقت تنهایی انسان...حقیت نبودن هیچ حرکتی برای گرفتن تمامی حقی که از ما گرفته شده... حقیقت مرگ انسانها تلخ تلخ تلخی...تلخی تمام ما را پر کرده و جایی برای شیرینی نمانده...شیرینی...شیرینی نه برای مردم ما ضرر دارد بیماری قند رایج شده و شیرینی از هر نوعش برای مردم کشور من حرام است....

شیرینی آزادی بیان...آزادی قلم...آزادی اندیشه...نفس کشیدن...عاشق شدن...پرکشیدن...پیشرفت کردن... درجا نزدن...این شیرینیها و خیلی شیرینیهای دیگر به کام مردم نیست...ضرر دارد...خسارت به بار می آورد...مردم را پر رو می کند...توقعات بالا می رود...صدایشان بلند می شود...گردنشان کلفت!!!

بگذار گشنه بمانند...تلخ باشند...نفس نکشند..درجا بزنند...عاشق نشوند...!!!!

آره این حقیقت جامعه ماست...و چه تلخ است ...و چه سنگین...اتوبوس آزادی از همیشه خالی تر است...چه تلخ روزهایمان سپری می شود بی هیچ لبخندی ..بی هیچ صدایی...

امروز ۱۶ آذر است...روز به خون نشستن دانشگاه...روز گرفتن حق آزادی اندیشه از دانشجو...روز له کردن واژه دانشجو...اینها تلخ است و تلخ تر اینکه هنوز ادامه دارد این بی عدالتی و بی...!

در ره اوج قابمان کردند...بی حرکت بی هدف...

امروز هم ساکتند..امروز هم چیزی ندارند که بگویند...چون گردنشان کلفت نیست!!!

کودکیم از مدرسه بازگشته و در نهایت تلخی می پرسد:

تکلیف این روزها کی خط می خورد؟!

یه شب مهتاب ماه می یاد تو خواب

منو می بره از توی زندون

مث شب پره با خودش بیرون

تو خیابونا سر میدونا

عمو یادگار مرد کینه دار

مستی یا هوشیار خوابی یا بیدار؟!

مستیم و هوشیار شهیدای شهر

خوابیم و بیدار شهیدای شهر

آخرش یه شب ماه میاد بیرون

از سر اون کوه بالای دره

توی این میدون لب می شه خندون

یه شب ماه میاد.....

یا حق

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1384ساعت 15:59  توسط شیوا.ش | 
سلام...

چه تلخ است این سیب!!!

چه تلخ است اینگونه خار کردن بزرگان...امروز برای تشیع جنازه آتشی به امامزاده طاهر رفتیم و با یک گور خالی مواجه شدیم و دسته گل بزرگی که از طرف کانون نویسندگان برای آتشی تدارک دیده شده بود...سیمین بهبهانی...جواد مجابی...محمد علی بهمنی و تعداد زیاد دیگری از هنرمندان کشور با گوری خالی مواجه شدند که انگار هیچ گاه قرار نیست گرمای آتشی را در خود احساس کند...گرمای وجود مردی از جنس آتش...گرم و عاشق...آـشی از جنس ققنوس...حاشا نمی توان کرد غم عظیمی که در نگاه همه موج می زد...که ما چگونه خواهیم دفن شد...با همین بی احترامی یا...هیچ ...هیچ چیز نمی توان گفت....

هیچ نمی توان گفت..تنها سه نقطه بی دردسر...

راستی چه کسی پاسخگو خواهد بود...باز هم دروغ باز هم فریب تا به کی؟!

از کدام چاله باید در آیم؟!تا به کی در پیله هایمان بمانیم و بگوییم بالاخره روزی درست خواهد شد...پس کی؟!مردی بزرگ رفته و باز هم ما مانده ایم و هزاران درد ...آتشی ققنوسی است که دوباره تولد خواهد یافت و ماندگار خواهد شد...و چه نیک خواهد ماند و شما بمانید و یک دنیا خجلت در پیشگاه او که ناظر بر تمام اعمال کثیف شماهاست...شماهایی که از ترس از دست دادن قدرت خودتان را به کثافت می زنید...ننگتان باد...می دانم که هیچ گاه شرمتان نمی شود...بزدلان بی همه چیز و کثیف...بوی تعفن و گند لجن وجودتون حال همه را بد کرده....خدا را با ستمکاران کاری نیست پس لااقل دست از سر خدا بردارید...

نگویید به خاطر اوست و به خاطر دین بگویید به خاطر قدرت است به حاطر حکمرانی است به خاطر ثروت... نمی دانم ولی خدا آتشی را می آمرزد و ما هم چون طفلی نو پا ققنوس وجود آتشی را حیا می کنیم و راه او و بزرگانی چون او را ادامه خواهیم داد تا شما از هر بار آتش گرفتن ما بسوزید...

یادش گرامی باد و بر دروغگویان این کشور لعن و ننگ باد...

یا حق

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 14:45  توسط شیوا.ش |