تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز
بر من در بزم بسته می دارد دوست

دا را به عنا شکسته می دارد دوست

زین پس من و دل شکستگی بر در او

چون دوست دل شکسته می دارد دوست

سلام...شعر زیبای مولانا...و دل تنگی عمیقی که با خوندن اون به آدم دست می ده...مدتهاست که دلم شکسته است و هنوز هم احساس می کنم که این شکستگی مورد قبول درگاهش واقع نشده...روزهای پاییزی دارن از پی هم میگذرن و من...نمی دونم که این دردها کی قراره تموم بشن...نمی خواستم دوباره وبلاگم رو شخصی کنم...اما مگه خودم آدم نیستم که همش راجع به دیگران بنویسم؟!               

 خستگی زیادی دارم ویه جورایی مشکلاتم زیاده...از او می خواهم که کمکم کنه...شما هم برام دعا کنید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 14:25  توسط شیوا.ش | 
روزهای زرد پاییزی از راه رسیدن و باز هم با خودشون هیچ چیزی جز یاس نیاوردن...روزهایی که خالی از اشتیاق و خالی از هر چه که بوی زندگی می دهد که سابقا پاییز اینگونه نبود...دلها سرد...هوا گرم...نگاه ها منزجر...لبخندها تلخ...نمی دونم چرا نسل ما باید اینگونه باشه...آیا هنوز راهی هست که بشه از این نخوت و بی روحیه گی در بیایم و یه زندگی سرشار از نشاط و شادمانی داشته باشیم؟! وقتی حرف می زنی..می گن خفه شو(البته ببخشید)...وقتی نمی زنی میگن تقصیر خودته که هیچی نمی گی...و این در ابعاد بزرگتر جامعه همه ما هستیم که نمی تونیم حرف بزنیم و وقتی میزنیم می گن خفه شو...بعد هم بزرگان داد می زنند که حق گرفتنی است...دادنی نیست...کدوم حق؟!!!  مگه در جامعه ما چیزی به نام حق هم وجود داره که به دنبالش بریم...هر چی هست دروغ و دروغ...فریب و فریب...و این دروغ ها و فریبهای داخل حاکمیت و دولت و ...به ارگانهای خرد جامعه نیز سرایت کرده...فقط دروغ...دروغ بگو پول بگیر...دروغ بگو کلاس و جیم شو...دروغ بگو نمره بگیر...دروغ بگو بابا دعوات نکنه..دروغ بگو زیراب بزن تا خودت به جاش بشینی...دروغ بگو تا دوستت داشته باشن....مثل کاندیداها که دروغ می گن تا رای بیارن!!!!!!!!!  تازه اگه رای بیارن و با دروغ از خودشون بزرگترا بالا نیان!!!!!

نمی دونم که ماها چه جوری داریم تو این دنیای کثافت نفس می کشیم؟!(باز هم معذرت) ولی باز هم مثل هر بار بعد از این قر زدنها می گم هنوز هم میشه..اما سخت خیلی سخت...

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم

ولی دل به پاییز نسپرده ایم

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ایم

اگر داغ دل بود ما دیده ایم

اگر خون دل بود ما خورده ایم

اگر دل دلیل است اورده ایم

اگر داغ شرط است ما برده ایم....

گواهی بخواهید اینک گواه            

همین زخم هاییست که نشمرده ایم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 13:4  توسط شیوا.ش | 
نمیدونم تا کی می خواد ادامه داشته باشه...لابد می پرسین چی؟! این محکوم بودن بدون چون و چرا... نمی دونم آخه این مردمی که می ریزن توی خیابونو شعار سر می دن که باید فناوری هسته ای داشته باشیم اصلا می دونن که هسته دای رو با کدوم (ه-ح) می نویسن؟! من دیروز وقتی داشتم بر می گشتم خونه با تظاهرات میلیونی(!!!!!!) مردم مواجه شدم...نمی دونستم چه جوری از لابه لای جمعیت فرار کنم...که یه دفعه پیرزن..پیرمردها بهشون آسیبی نرسه!! نمی دونم این خاله خان باجی ها میان آخه می گن فناوری هسته ای که چی؟! هان که چی؟! دیروز شعار می دادن و میگفتن وای اگر(اسمشو نیار) حکم جهادم دهد...اونوقت همه ما می شیم بمب اتم...به خداوندیه خدا داشتم دیوونه می شدم...نمی دونم ملل مختلف دم خروس باور کنن یا قسم حضرت عباسو؟! نه به اونکه می گید استفاده از فناوری هسته ای صلح آمیز نه به این حکم جهاد دادن و ملت و بمب اتم کردن...ملت و که نه جوونارو...یکی نبود بگه اخه پیرمردهای سه نقطه! آخه شما می خواین اسلحه دست بگیرین و به جنگ دشمن برین؟! یا این پیرزنها که خودشون هم به زور می تونستن جمع کنن...وای وای وای...ببینید که کشور ما آخه دست کیا افتاده...یکی نیست که مارو نجات بده...از دیروز تا همین الان دارم حرف می زنم و حرص می خورم نمی دونم به کجا می خوایم برسیم...

ببخشید که اینقدر حرف می زنم...به خدا زور داره...پدر من ۸ سال جنگید چی شد؟! که حالا ما بخوایم بریم بجنگیم...خستم خیلی خسته...نمیدونم این دنیا کی تموم می شه که ما هم یه نفس راحت بکشیم!!! و یاد این شعر می افتم که با تولد هر نوزاد می فهمم که خدا از انسان نومید نیست...

ما تنها مانده ایم

ولی کودکان آبروی انسان و

ضامن آغاز دوباره جهانند!

باید به کودکان آموخت که جهان بی باطوم و گلوله زیباتر است!

باید به فکر ساختن یک بادبادک بود!

هنوز هم با مشتی نخ و کمی کاغذ می شود به گیس طلای خورشید رسید!

کودکی که با مسلسل بازی کند،

جهان را نجات نخواهد داد!

ولی وقتی پیرهای ما نمی فهمن چه طور می شه به کودکان آموخت...خدا آخر و عاقبت مارو به خیر کنه...یا حق

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر 1384ساعت 14:56  توسط شیوا.ش | 
روزهای سرد پاییزی از راه رسیدن و با خودشون بوی طراوت رو همراه کردن...اما

اما نمی دونم چرا به عده نمی خوان که ما شاد باشیم و از بهار ها و پاییزهای زندگیمون کمال استفاده رو بکنیم...جنگ جنگ جنگ...چیزی که به اصطلاح بزرگان مملکتمون الان چند وقتیه که تو فکرش هستن و آرامش( که البته فقط مختص اونهاست)دلشونو زده به فکر یه جنگ درست و حسابی افتادن...نمی دونم شاید هم نتونستن جمعیت و کنترل کنن و حالا به این فکر افتادن که با جنگ این مشکل بزرگ رو هم حل کنن...دلشون لک زده برای اینکه جوونهای مردم و زیر توپ و تانک ببرن...تازه داریم بر می گردیم چند سال پیش و می خوایم عوض گفتگو به سفارت خونه ها حمله کنیم و اشغال سفارت داشته باشیم که این هم نوع دیگه ای از پیش رفت تو یک کشور جهان سومیه...!!!

آیا وافعا اینها نماینده تمام ئانشجویان ما هستن یا طیف خاصی از دانشجوها؟!

ای بابا حالا هی من بگم با این گفتنها چی حل شده آخه؟!

من از این خسته ام که می بینم

تیرگی هست و شب چراغی نیست

پشت دیوارهای تو در تو

هیچ گنجینه ای ز باغی نیست!!!!

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 9:53  توسط شیوا.ش | 
سلام به همه دوستان...

به خاطر تاخیرم واقعا معذرت...ولی چند روزیه که یه اتفاقاتی افتاده و یه مقدار ذهن منو به خودش مشغول کرده...تا حالا شده که چیزی براتون اتفاق بیفته که هیچ وقت بهش فکر نمی کردید یا حتا یک هزارم درصد هم احتمالشو نمی دادین؟!  آره اتفاقی که برای من افتاده از این دست اتفاقاته...دیگه زیاد واردش نمی شم...

نم دونم چرا ولی فکر می کنم دارم یه مقدار از اعتقاداتم دور می شم و هر چه سریعتر باید جلوی این فاجعه را بگیرم...چون به نظرم اعتقادات هر شخص مهمترین چیزهایی که یک انسان می تونه تو زندگیش داشته باشه و برای اونها زندگی کنه و مبارزه...قبلا هم داشت اتفاق می افتاد  ولی با هر زحمتی شده جلوشو گرفتم...

بدون شرح...شما چی فکر می کنید؟!

راستی دلم می خواد به همه بچه هایی که دارن می رن مدرسه با صدای بلند داد بزنم و بگم خوش بحالتون...امروز رفتم دبستانی که توش درس می خوندم...دوران ابتدایی و راهنمایی...و وقتی نوشته های خودم و دوستامو هنوز روی دیوار سیمتانی اون دیدم اونقدر دلم گرفت که می خواستم اندازه هزارتا بچه کلاس اولی گریه کنم...مثل دلتنگی یه کلاس اولی به خونه و مامانش...می دونم که دیگه فرصت مدرسه برام فراهم نمی شه...اما باز هم به همه مدرسه ای ها می گم: خوش به حالتون

وای چقدر بچه....خوش به حالشون...

از آسمان پله پله تا خاک سربی دویدم

ای سروهای مهاجر من باز هم بیدبیدم

ای کودکی من چگونه برگردم از نو به سویت؟

هر سو نظر کردم اما من نردبانی ندیدم

یک کودک خنده رو با یک کوله پشتی خجالت

در کوچه های قدیمی لی لی کنان می پریدم

هر خانه ویرانه ای هم تعبیر جن و پری داشت

یادم نرفته که یک شب تا هفت کوچه دویدم

تنبیه ناظم که "شیوا" با والدینت بیا تا...

دنباله ی جمله اش را با گریه هایم بریدم

آه ای دبستان خوبم یاد آور خاطراتم

باور کن آن روز ابری من نرگست را نچیدم...

ای کاش یک بار دیگر قلبم به حرکت در آید

تا از ته دل بخوانم من جامدادی خریدم...!

این هم یه شعر که تمام حس من در اونه...تو این حال و هوای پاییزی واقعا دلم نیومد که از مدرسه ننویسم...مدرسه و کودکی...راستی عید پاییز بر همه دوستدارانش مبارک باشه...سال نومبارک

عید عاشق هر شبه ...تقویم و ساعت نمی خواد!!!

ببخشید که باز هم شخصی شد...دفعه بعد فرق می کنه...قول می دم!!!!!!!!!!!!!!

یا حق

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 15:43  توسط شیوا.ش |