تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز
سلام به دوستان عزیزم....

والا قرار بود یه نوشته آموزنده بنویسم اما نشد یعنی اصلا به دلم ننشست!!!

امروز یه جمعه مثل تمام جمعه هاست ولی نه از ابر سیاه خون می چکه نه خون جای بارون می چکه!!!! اصلا چه ربطی داشت..اما امروز نه کوه رفتم نه لب رودخونه نه هیچ کار دیگه یه روز کسل کننده... اما اما اما نمی ذارم که اینطوری بمونه ببخشید ولی اصلا دلم نمی خواست اینو بنویسم ولی چون از اون نوشتم هم خوشم نیومد اونو هم ننوشتم راستشو بخواین راجع به درست گوش کردن بود....

حالا بمونه برای پست بعدی....

حالا یه شعر هم می نویسم و ....

آیینه را که گشودم

درها بسته شد

و دیدم به پایان می رسم

- در امتداد چین های پیشانی -

آه از این شب

دیگر هیچ آیینه ای

پس نخواهد د اد

روزهای گمشده ام را

آیینه را خواهم شکست

و گیسوانم را

به باد خواهم داد...

تموم شد...این بود پست جدید وبلاگ من...راستی در ادامه این شعر بگم که من....

 

شیوا قبل از اینکه گیسوانش را به باد دهد....!!! دقیقا همین جوری بود...

 

واقعا گیسوانم را به باد دادم...یعنی رفتم و موهامو از ته زدم...این هم به هر حال یه نوع تنوعه...بهم تبریک نمی گین؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1384ساعت 17:54  توسط شیوا.ش | 

از انجام دادن کارهای تازه نهراسید . فکر نکنید اگر نمی دونید چه طور باید کاری رو انجام بدین، پس نمی تونید.بپرسید ، تمرین کنین و راه های تازه رو آزمایش کنید.

آموختن یعنی اشتباه کردن تا آنجا که ذهن شما بتونه درست ترین تصاویر را در جهت رسیدن به موفقیت، کنار هم ضبط کنه. این اصلا مهم نیست که تا کنون به اهدافتون نرسیدین مهم اینه که از همین حالا می خواین که موفق باشین( این نوشته ها مطمئن باشین که از روی مجله موفقیت نیست!!!) اراده کنین!

را های جدید رو آزمایش کنین؛ حتما موفق می شین. روی ضمیر ناخودآگاهتون کار کنین .یادتون باشه که هر روز به خودتون تاکید کنین که"من به آگاهی تازه ای در موفقیت هام رسیدم"یا اینکه"موفقیت در انتظار منه "

این عبارتها رو تکرار کنین...بذارین تا هوشیاری شما از این باور پر بشه.

نگران نباشین...فرصت ها خود به سراغ شما می یان.به خودتون اعتماد کنین .شما لیاقت این رو  دارین که بهتراز امروز زندگی کنید. فراموش نکنین که با داشتن همت و اراده به همه رویاهای خودتون دست می یابین.

من یعنی شیوا شناوری این رو به همه شما قول می دم... نمی گم که آدم موفقی هستم چون هنوز به خیلی از اون چیزهایی که می خواستم نرسیدم و یا شاید بهتره بگم به هیچ کدوم... تا چند وقت پیش همه چیزو مینداختم گردن خدا و بنده ی خدا که اگر نتونستم به خاطر اینه و به خاطر اونه ولی وقتی احساس و بی منطقی رو می ذارم کنار و با عقل و  منطق به این قضیه نگاه می کنم می بینم که شاید محیط بی تاثیر نبوده اما بیشترین سهم رو در ناموفق بودن ،خود من دارم...اما الان چند وقته که به این نتیجه رسیدم باید دست از این کرخیه عذاب آور بردارم و بشم همون شیوایی که همه بهش اطمینان داشتن ...شیوایی که همه می گفتن به هر چی می خواد می رسه...شیوایی که همه با دیدنش اعتماد به نفس پیدا می کردن... شیوایی که یه تکیه گاه محکم برای همه اونهایی که بهش احتیاج دارن بود نه اینکه خودش به دنبال یه تکیه گاه بگرده... نمی خوام زیاد ایده آل فکر کنم ولی اگه بخوام می تونم و اگه شما هم بخواین می تونین...

 

پای در زنجیر پرواز می کنم

با غم های درون اوج می گیرم

با شکست هایم به پیش می تازه

با اشکهایم سفر می کنم...

 

تا انسانیتی سرشار و موفقیت هایی شیرین...

یا حق.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 13:40  توسط شیوا.ش | 

«تقدیم به او که با هر چه ظلم ،با هر چه ستم می ماند»

                                                                                  

 

...می روی

در مسیر آزادی

اتوبوسها

          همیشه در راه توقف می کنند

و همیشه

           آزادی خواهان زیادی را سوار می کنند!

 

می روم

امشب –

- اتوبوس آزادی

                  خالی تر از همیشه است

 

همه از آزادی زده اند

از راه دیگری می روند!

 

با سلام به همه دوستان...

از تاخیرم معذرت می خوام...یه مقدار از همه چیز زده شدم حتا از نوشتن توی وبلاگ...شاید هم اشتباه می کنم اما مدتی می شه که اطرافم رو خالی از افرادی می بینم که دغدغه داشته باشن...اطرافم رو مردمی پر کردن که هیچ دغدغه ای ندارن...نمی دونم که اتوبوس آزادی کی قراره بایسته و آزادی خواهان رو پیاده کنه تا بتونیم همه با هم دست در دست هم آزادی رو به دست بیاریم...اتوبوس آزادی اسفند ماه سال گذشته مردی رو سوار کرد که توی حزب ما تنها مردی بود که دغدغه داشت و بعد از تبعید اون دیگه کار کردن توی حزب هیچ لطفی نداره و حالا با مردنماهایی داریم کار می کنیم که هیچ نمی دونن و هیچ دغدغه ای ندارن...تنها و تنها به این دلیل مانده ام تا روزی بیاید و بوی خوب انسانیت را در دفتر همیشه خوبمان بپراکند... من آن روز را بی صبرانه انتظار می کشم...

دوستان برای آمدنش دعا کنید...من بی او بسیار تنهام...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 13:16  توسط شیوا.ش | 

پیش از تو

            صورتگران

                          بسیار

از آمیزه ی برگ ها

                       آهوان بر آوردند؛

سکوت آب

می تواند خشکی باشد و فریاد عطش؛

سکوت گندم

می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمند قحط؛

همچنان که سکوت آفتاب

                             ظلملت است-

اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست:

غریو را

تصویر کن!

عصر ما

در منحنی تازیانه به نیشخط رنج؛

همسایه ی مرا

بیگانه با امید و خدا؛

و حرمت ما را

که به دینار و درم برکشیده اند و فروخته.

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم و

آن نگفتیم

           که به کار آید

چرا که تنها یک سخن

                          یک سخن در میانه نبود:

آژادی.................................

 

- آزادی!

ما نگفتیم

تو تصویرش کن!

                                                            احمد شاملو

 

سلام!

یکم:

آری، آری... هنوز نتوانسته ایم با این همه الفاظ گوناگون و زبانهای مختلف آزادی را فریاد کنیم و سُرود...

اخبار جالبی رو امروز توی روزنامه ها خوندم که شاید خیلی ها اونو توی اخبار شنیده باشن ولی از اونجایی که من به اخبار سرتاسر دروغ سیمای حزبی مملکت گوش نمی دم از روزنامه امروز فهمیدم که به رییس مجلس کشور و هیات همراه ایشان ویزای ورود به امریکا داده نشده!!!

نمی دونم داریم به کجا می رسیم؟!

نمی دونم باید چی بگم... البته از یه لحاظهایی حق این مجلس همینه...!

مجلسی که انتصابی باشه و تمام نماینده هاش با کمترین حد آراء

( اگه آرایی بوده باشد!) وارد مجلس شدن؛ چه طور می تونن توی نشست روسای مجالس حضور پیدا کنند آن هم برای ترویج دموکراسی و حقوق بشر؟!

 

**************************************

دوم:

چیزی که در روزنامه کیهان امروز نظرم رو جلب کرد تیتر یک این روزنامه  مردمی بود( به گفته خودشون مردمی ترین روزنامه ایران!!!)

 

اعتراض عمومی به نا امنی گسترده و ناتوانی دولت بوش در امداد رسانی

فاجعه ای هولناک تر از طوفان ،

آمریکا در آُستانه بحران سیاسی

ای بابا!!!

اینقدر که اینا سنگ مردم امریکا رو به سینه می زنن خود امرکاییها

نمی زنن!!

یکی نیست بگه شما که اینقدر تو کار همه فضولی می کنین چرا از دخالت دیگران خرده می گیرین...تازه مگه شما نابودی امریکا رو نمی خواین ؟! چی از این بهتر که سیل و طوفان و زلزله بیاد و بدون جنگ و خون ریزی امریکا نابود بشه که همه اینها از الطاف خداوند است نسبت به ولایت در ایران!!!! مگه اینطور نیست؟!

یکی نیست بگه نمی خواد اینقدر به فکر مردم امریکا باشین ... توی کشور خودمون بدون سیل و طوفان و بلاهای طبیعی ؛نا امنی وجود داره...فقر وجود داره...سوء تغذیه وجود داره

تجاوز وجود داره...بحران سیاسی وجود داره.... شما که نمی تونین مملکت خودتون و جمع و جور کنین به چه حقی تو کار همه دخالت می کنین؟!

عجب رویی دارن به خدا...اعتیاد ...فقر...بدبختی...بی پولی...بیچارگی...فساد داره از سر کول مملکت بالا و پایین میره بعد آقایون (کیهانی) به فکر بحران سیاسی در امریکا هستن...تو رو خدا جمع کنین کاسه کوزتونو...آمریکا بلده چه جوری معضلات کشورش رو حل کنه...شما فکر خودتون باشید که بعد از زلزله بم توی گونی های برنج که از مغازه ها خریده می شد بسته های پول بود که معلوم بود اینها همون کمک های مردمیه که قرار بوده به دست زلزله زده ها برسه...اینم از صدقه سر کمیته امداد(اختلاس) امام خمینی است که با گونی های برنج دسته های هزاری هم به خونه مردم میاد!!!!

و باز هم نمی دونم چی باید بگم...یا شاد هم می دونم و نمی تونم که بگم...

نمک ها سرود زخم می خوانند

و تو

    تبعیدی چشمان کور تقدیر؛

در امتداد وزش قاصدک یاس

چشم به راه معجزه ای

                             که نمی رسد هرگز

باید از نهایت این لجنزار گریخت

 

چشمان خیس آژادی...این کودک همیشه کودک مانده

 

ما برادران خنجریم

که بر پشتهای اطمینان

                             زوزه می کشیم!

                                                                شیوا - ش

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1384ساعت 14:21  توسط شیوا.ش | 

گلوگاهت را به من بسپار و دهانت را حلال من کن

می خواهم آواز زلالی بخوانم برای کهورهای دشتستان

( در آفتاب می روند فصل ها، و علف ها

گر می گیرند از عطش خویش و شعله

به هم هدیه می دهند)

...

گیسوانت را به من بسپار

می خواهم آواز تابداری بخوانم که سایه بیفکند در وطنم

که ببارد

بر دانه ای – که مثل دلم

در عمق این جهنم سوزان پنهان است

( در آفتاب می روند آب ها

در آفتاب می نشیند دشت

و بذرها

در خاکه های خاکستر می پوسند)

...

چشمانت را به من بسپار

می خواهم که خیس ببینم گیتی را

و خیس و سبز برویانم آتش را

از گورهای مشتعل سرگردان

( در آفتاب می وزد زمین

در آفتاب می وزد جهان

و آدمیان

در آفتاب به مسلخ می روند)

...

قلبت را به من بسپار

می خواهم دهل بکوبم

...

در این ظلمات آفتابی

می خواهم دهل بکوبم.

 

سلام!

مطلبی که می نویسم هیچ ربطی به شعر زیبای بالا که جوشیده از ذهن شاعر عزیز منوچهر آتشی است نداره!!!

دیروز واقعا به این موضوع رسیدم که دستم نمک نداره به هیچ عنوان!!!

اینکه قدیمی ترین دوستانت کاری باهات کنن که هیچ وقت به ذهنت هم خطور نکرده باشه خیلی سخته...اینکه سه ماه مثل...جون بکنی تا یه محیط رو زنده نگه داری نذاری از بین بره و بعد بهت بگن کارت بی ارزش بوده و هیچ فایده ای نداشته خیلی سخته...

 

شیوایی که قراره دیگه از کسی توقع نداشته باشه....قیافش چقدر مثبته!!!!

 

اما یکی از دوستام( پویا ) دیروز بهم گفت که: از هیچ کس هیچ وقت هیچ توقعی نداشته باشم(چقدر هیچ...!) و من هم دیشب بعد از یه کلنجار حسابی با خودم به این نتیجه رسیدم که اصلا ارزششو نداره که خودمو ناراحت کنم... من به نظر خودم کارهام درست بوده... در آوردن یه نشریه(بیوسا) و جمع کردن بچه هایی که هیچ وقت جایی رو نداشتن تا توش بتونن حرفهاشونو بزنن و فعالیت کنن به نظر خودم مهمه..چون قبل از من اونهایی که ادعاشون می شد نتونستن این کارو انجام بدن و حالا به تمام علاقه ای که به این دفتر و حزبم دارم...باید یه مدت ازش دور باشم...

راستی باید بگم که امروز خیلی دلتنگم...چون مامان و بابا رفتن مسافرت و من موندم و یه دنیا تنهایی...

 

لیلی و مجنون خونه ما که رفتن مسافرت و من.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 19:49  توسط شیوا.ش | 

 

به این نتیجه رسیده ام که از تمامی اون چیزهایی که زمانی بهشون اعتقاد داشتم( ودارم) دور شده ام

شاید تنها و تنها به این دلیل باشه که کمی دلسرد شده بودم و تنها...!

مدتها بود که دیگر به صورت جدی به مسائلی که در اطرافم رخ می ده نمی پرداختم و اونها رو پیگیری

نمی کردم وبهتره که بگم زده بودم به تبل بی عاری...!

یادم رفته بود که چه سختیها کشیدم تا خانوادم اجازه بدن تا وارد حزب بشم و فعالیت سیاسی انجام بدم!

تمام حرفها و تهمت هایی که شنیده بودم رو فراموش کرده بودم، تمام زخم ها و دردها...

تمام آنچه را که یک روز برایم محرکی قوی بود برای حرکت و حرکت..و من تمام اینها را نادیده گرفته

بودم و شده بودم شیوایی که تنها و تنها به مقوله ی « من » فکر میکنه!!!

اما...حالا به این نتیجه رسیده ام که هر چی به « من » فکر کنی، از اطراف و اطرافیانت دور می شی...

... و حالا می خوام که شیوای دو سال پیش بشم، شیوای سه ماه پیش بشم که توی زندگیش هدفهایی برتر

و بالاتر از « من » داشت.

 

شیوا آغوشش رو به سوی تغییرات مثبت باز کرده.

 

شیوایی که می خواست تغییر ایجاد کنه حتا اگر تغییراتی که ایجاد می کنه ناچیز و کم باشه...!

شیوایی که هدفش مبارزه بر علیه نا حقی ها بوده برای رسیدن به حقیقت.

شیوایی که از ایستادن متنفره و رفتن و رفتن و رفتن تا رسیدن برایش همیشه اساسی ترین اصل بوده...

همه مبارزان راه روشنایی یه جاهایی اشتباه های کوچکی می کنن که شاید ضررهای بزرگی به ما بزنه

مثل من که اشتباه کردم و برای اینکه روزگاری نو رو در زندگیم تجربه کنم خودم رو همرنگ دوستانی

 کردم که به لحاظ فعالیتهای اجتماعی و سیاسی چند سالی از من عقب هستند...!

من به جای اینکه به آنها بیاموزم، خود نیز مانند آنها به گونه ای رفتار کردم، گویی که چیزی نمی دانم...!

اینکه اشتباه کردم زیاد بد نیست چون تجربه می شه برام و این خوبه که قبل از آنکه دیر بشه به این نتیجه

 رسیدم که دارم اشتباه می کنم و اینکه باید بهتون بگم که دارم تغییر می کنم...!

... و از حالا به بعد عاشق خواهم ماند...!

 

شیوا در راه جدید...با مدیریت جدید...!

 

عاشق راه حقیقت و آزادگی، عاشق حس دوستی که رفتنها و رستنها و رسیدنها رو آسونتر و راحت تر می کنه.

من دستانم را به دوستانم می دهم – عاشقانه -  و با آنها حلقه ای از مهر تشکیل می دهیم و در میانه حلقه ی دوستیمان

« حقیقت، آزادگی، ایمان ، امید و عشق» را به تماشا می نشینیم...

 

شیوا اینجا نیست ولی دوستاش هستن!!!!!!!

.... و عشق تنها عشق

تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس

و عشق تنها عشق

مرا به وسغت اندوه زندگی ها برد

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...

 

یا حق.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1384ساعت 17:12  توسط شیوا.ش | 
بین این همه غریبه تو به آشنا می مونی

حرفای تلخی که دارم من نگفته تو می دونی

من پر از حرفای تازه عاشق گفتن و گفتن

تو با درد من غریبه اما تشنه ی شنفتن

صدای ترد شکستن مثل گریه با صدامه

تلخیه هق هق گریه طعم تلخ خنده هامه

گرمیه دست نوازشگر تو مرحم زخمای کهنه منه

طپش چشمه خون تو رگ من

تشنه ی همیشه با تو بودنه.......

چند روز بیشتر نمی شد که حس زیبای دوست داشتن دیگر گونه در دلم ایجاد شده بود و بعد از ۴ سال حس شادمانی داشتم حتا با این وجود که اصلا ...

در همین چند روز یاد گرفتم که به هیچ کس اعتماد نکنم...فهمیدم که سهم من در عشق خیلی ناچیزه!! و اینکه هر چی برای دیگران از سهم خودت بگذری هیچ کس برای تو از هیچیش نمی گذره....البته اینکه همیشه بازنده باشم عادتم شده...اینکه خداوند همیشه منو با عزیز ترین کسانم امتحان می کنه عادتم شده...ایرادی نداره... من با همه قهرم...با خدا بیشتر از همه و با خودم بیشتر از خدا!!!! حالا وقت اون رسیده که خودم رو در خودم پنهان کنم و از تو دور شوم آنقدر دور که تنها خاطره ای(شاید) از من برای تو بماند....

منی که در تو چنینی بی نشانه حل شده ام...

... و حالا باید برای بار هزارم دوست داشتن دیگرگونه را در خودم له کنم و بکشم...!

چرا که چیز کمی نیست سهم من به خدا   

به خاطر تو من از سهم خویش می گذرم...

  

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 13:53  توسط شیوا.ش | 

گرم و زنده بر شن های تابستان

زندگی را بدرود خواهم گفت...

تا قاصد میلیونها لبخند گردم

تابستان؛

مرا در بر خواهد گرفت

دریا دلش را، خواهد گشود...

زمان در من خواهد مرد و

من بر زمان-

- خواهم خفت!

 

تابستانی که از راه رسید اکنون رو به پایان است...اولین تابستانی بود که در آن احساس تنهایی نداشتم و داشتم.

دوستان زیاد...صمیمی و مهربان!!!

همه آنها را در جایی پیدا کردم که هیچ وقت فکرش را نمی کردم!!!

 

دوستای من همشون اینجورین شاد و سرحال... و من..!!!

تابستان سال پیش من و سحر« صمیمی ترین دوستم» خیلی تنها بودیم... من بودم و او و یک دفتر به اندازه تنهایی ما بزرگ! ما شاد بودیم و شاد و چقدر سال پیش خوب بود...

امسال دوستای زیادی پیدا کردم ولی با این همه تنهاییم دو صد چندان شده!!!

آره...هر چی آدمهای بیشتری باهات صمیمی بشن، با آدمهای کمتری می تونی صمیمی بشی...!

اونها همشون با من صمیمی هستن ولی من با هیچ کدوم صمیمی نیستم... من حتا نتونستم بهشون بگم که عاشق شدم و حتا نتونستم بگم که  چرا می خوام برم...یادم میاد که یکی از دوستام بهم می گفت که:

اسم تورو نباید می ذاشتن « شیوا »...! می گفت اسم تو رو باید می ذاشتن « شنوا »...!

می گفت تو خیلی خوب به حرفای دیگران گوش می دی...

ببین چه خسته می شکنم...می شکنم

 

آره  من خیلی خوب می تونم به حرفها و درد دلهای همه گوش بدم...اما هیچ وقت نمی تونم حرفامو به کسی بزنم و کسی هم زیاد حوصله حرفهای منو نداره....

امروز رفتم دکتر چون دست چپم مثل یه کدوی بزرگ باد کرده(اینها همش علائم عشقه؟!!!)

احساس می کنم که دارم می میرم..البته حس خوبیه ولی کاش به حقیقت می پیوست... خیلی بده که یه نفر رو دیگرگونه دوست داشته باشی و هیچ وقت نتونی بهش بگی چون

 عقلت بهت می گه....

نمی دونم عشق اصلا ربطی به عقل داره یا نه....؟!

ولی عقلم داره بهم می گه که تمومش کن...

دلم خیلی دلم گرفته...مثل ابرای پاییزی....دلم یه بارون پاییزی می خواد اونقدر شدید که اشکهای درشتم زیرش پیدا نباشن...آخ که چقدر دلم برات تنگه سحر...چقدر بهت احتیاج دارم و چقدر نیستی....

چقدر هیچ کس نیست....چقدر نبودن بده...چرا هیچ کسی نیست...

خدایا.... چقدر تنهایی بده....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 12:28  توسط شیوا.ش | 
تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش

تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد؟

کدام فتنه بی رحم

عمیق ذهن تو را تیره می کند از وهم؟

شب آفتاب ندارد

وزندگانی من بی تو

چو جاودانه شبی،

جاودانه تاریک است

تو در صبوری من

اشتیاق کشتن خویش

و انهدام وجود مرا نمی بینی

منم که طرح مودت به رنج بی پایان

و شط جاری اندوه بسته ام،

اما

تو را چه وسوسه از عشق باز می دارد؟

تو را چه می رسد ای آفتاب پاک اندیش؟

ز من چگونه گریزی،

تو و گریز از خویش؟!

به سوی عشق بیا،

وا رهان دل از تشویش.

البته زیادی رمانتیک شده ولی....به شعر میاد...

سلام!

از همیشه یش تا حالا یادم میاد که همیشه آدم عاشقی بودم.نا خودآگاه به همه عشق ورزیدم و سعی کردم که دوست بدارم آنگونه که خداوند از انسان و مخلوق خویش می خواهد... اما همیشه یک چیز بوده و آن ترس از عاشق شدن ...با تمام نیازی که به این مقوله دارم اما همیشه ترسیدم از اینکه عاشق شوم و همیشه زمانی که ترسم بیشتر می شود با پای خودش می آید اینجا کسی که اصلا نمی شناسمش و احتیاجی ندارم که بگویم چیزی برای باختن ندارم....

و بعد عاشق می شوم ولی آنقدر عشق را تو سینه ام مخفی میکنم که آخرش می بینم هیچ اثری ازش نیست...یکی بهم می گفت که باید روحم رو آزاد کنم!!!!

اما ولی اما ولی اما...کاش می تونستم.شاید هم خیلی ها فهمیدن که شیوای سمج و یه دنده با لاخره عاشق شده ولی به روی خودشون نمیارن...!

آره من عاشق شدم ولی واقعا نمی تونم بگم...کاش می تونستم... ولی اگه هدس بزنین که عاشق کی... قول می دم که یه جایزه خوب برای اون شخص بخرم(این یه مسابقه ست به پیشنهاد سارا دوستم که اون هم نمی دونه...!)

ولی جدی گفتم من بالاخره بعد از ۴ سال عاشق شدم و این موضوع رو دیشب فهمیدم

تورو خدا برام دعا کنید که از دست این گرفتاری نو راحت بشم والبته باید بگم که(البته به طرفم)

گناه عشق تو بر من هزار بار مبارک....

زیادی حرف زدم ولی...شیوا واقعا عاشق شده و وقتی عاشق می شه دنیا براش ...یه رنگ قشنگ می شه.برای شیوا دعاکنید خواهش می کنم

شیوا با یه دنیا عشق..ولی از نوع مخفیش...!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 17:13  توسط شیوا.ش |