تبليغاتX
آزادي را فرياد كن...انسانيت را آواز
دغدغه های دق دهنده

هنوز دست سرد من ، به لحظه ها نمی رسد

به لحظه های گرم و خوب و آشنا نمی رسد

نسیم شعر هم دگر نمی نوازدم ، ببین

ز سایه های مهربان ، دگر صدا نمی رسد

بهار و کوه و مهربانی و گل و ستاره ها

از این همه غریبه ایم و سهم ما نمی رسد

ستاره مرد و ماند شب، مگر سحر نمی شود

چرا شب سیاه ما به انتها نمی رسد ؟

دریغ ، باد هم مرا به قله ها نمی برد

مگر خیال خسته جز به ناکجا نمی رسد

 

مربوط به نوشته قبلی!!!!!!!

 

سلام!

امروز روز آخر از ماه  امرداده  و تنها یک ماه مانده به پایان تابستان...

نمی دونم در این دو ماه به اندازه چند انشای تابستانی خاطره داریم...ولی اینو می دونم که یک ماه باقیمانده می تونه سرشار از انشاهای تابستونی باشه...

کاش برای تمام فصلها  می شد انشای مخصوص نوشت...کی می گه که نمی شه؟!

ولی اگه بخوام از بهار بنویسم تنها و تنها یه چیز به ذهنم می رسه :« شکست ».

هیچ سالی در زندگیم نبود که در بهار بخوام خیلی چیزهارو از دست بدم ولی در این بهار خیلی چیزها رو از دست دادم و دادیم!!!

و تابستانی که هنوز 30 روز تا به پایانش راه مانده.

شعر بالارو دیشب گفتم...

هیچ شعری تسکینم نمی ده حتا شعرهایی که از بطن وجود خودم بیرون می یاد.مثل کودکی که زاده می شود و مادر ذهن من از این همه زادن خسته نمی شه ... احساس می کنم که این کودکان مهربان من با این همه واژه که سلولهای وجودشون هستن هم نمی تونن برای مادر خسته ی ذهن من مرحمی باشن...

نمی دونم ولی شاید دیگه...

و سه نقطه هایی که همیشه در آخر نوشته هام میان و نمی دونم در آخر آیا به نقطه تنها تبدیل می شن یا نه...

 

.............

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 9:50  توسط شیوا.شین | 

با سلام به همه دوستان عزیز!

این وبلاگ به دلیل مشکلات زیادی که در محیط پرشین بلگ وجود داشت به محیط بلاگفا نقل مکان کرد باشد که.....

 

چیزی نمانده نخ نما شود این شب

بس که پیمودمش به تکرار

با همین گام های مشوش

چیزی نمانده تا من

بنشینم باز

میان چهار کوه به هم بسته از فراز

و خیره شوم

به این دره ی پر گل

که قناریانش....

نه پرواز آموخته اند

و نه پرواز...!

 

سلام!

مدتهاست که پازل( جورچین) ذهنم به شدت به هم ریخته و هر چی سعی می کنم تا جور کنم این تکه های به هم ریخته رو به هیچ نتیجه ای نمی رسم.این به هم ریختگی نه تنها برای مشکلات شخصی منه؛ چه، به مسائل ساده و در عین سادگی پیچیده ی مملکت عزیزمون هم یه جورایی ربط داره. احساس می کنم که هیچ چیز سر جای خودش نیست!

مثل ذهن من که هر تیکش الان یه جاست. یه تیکه تو خونه، یه تیکه تو دفتر، یه تیکه سر کار، یه تیکه تهران، یه تیکه کرج، یه تیکه مامان، یه تیکه بابا، یه تیکه خواهر، یه تیکه داداش بزرگه، یه تیکه داداش کوچیکه، یه تیکه همسر خواهر، یه تیکه همسر برادر، یه تیکه امین و یه تیکه سوگند(خواهر زاده و برادر زاده)، چند تا تیکه هم برای دوستام که مرزشون از ۳۰ – ۴۰تا زده بالا(پس ۳۰-۴۰ تا تیکه) و یه تیکه هم جایی که واقعا محرمانه ست!!!

 

بدون شرح...

 

 یه تیکه پیش ریاست جمهوری ، یه تیکه به انصار، یه تیکه به نماز جمعه، یه تیکه مجلس، یه تیکه روزنامه ها و یه تیکه هم که بیشتر نمونده و نمی دونم چه جوری از دستش راحت بشم ،آها اون یه تیکه که از همه ی تیکه ها کوچیکتره برای خودم می مونه( من معمولا کم به خودم فکر می کنم!).

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

حالا می گید من چه کار کنم.تو رو خدا یکی بیاد این تیکه هارو جمع و جور کنه وگرنه تا چند وقت دیگه هیچی ازم نمی مونه.

شاید باورتون نشه ولی حتا دیگه نمی تونم یه شعر پیدا کنم که به حال و روز الان من بخوره.قدیما یادمه هر شعری یه جوری به زندگیم ربط داشت اما حالا مدتها میشه که هیچ شعری رو برای خودم نمی دونم...

واقعا دارم از دست می رم...

کمکم کنید...کمکم کنید...کمک...کمک...کمکم کنید...کمک...کم..کم..کمک....کمکم کنید.....

کمکم کن.............کمک ...کمک

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 16:45  توسط شیوا.شین |